|
داشتم میرفتم خانه که دیدم میوهفروش محل، پرتقالهای خوبی آورده. قیمت را که سؤال کردم دیدم خیلی مفت است. به جای یک کیلو، دو سه کیلو گرفتم و به طرف خانه رفتم.
تا چشمشان به پاکت بزرگ پرتقال افتاد پرسید: «چرا این همه پرتقال خریدی؟»
با خوشحالی جواب دادم: «برای اینکه خیلی ارزان بود.»
تا این را گفتم ابروهای سفیدش را در هم کشید و گفت: «شما مرتکب دو گناه شدید.»
با تعجب پرسیدم: «دو گناه؟!»
جواب داد: «یکی اینکه بیشتر از مقداری که احتیاج داشتی خریدی، و دوم اینکه با این کار باعث شدی تا پرتقالها به افراد فقیري که مستحق بودند و تا به حال نخورده بودند، نرسد.»
من که تازه فهمیدم چه اشتباهی کردهام با ناراحتی پرسیدم: «خب حالا چه کنم؟»
گفت: «برو پس بده.»
گفتم: «پس نمیگیرند.»
لحظهای سکوت کرد و دستی به محاسنش کشید و گفت: «پس برو و آنها را بین افراد فقیر نوفللوشاتو که تا به حال پرتقال نخوردهاند پخش کن.»
برداشتي داستانگونه از خاطرات خانم مرضيه حديدچي
|