كسي از پشت بر شانه ام زد و از حال خوش خارجم ساخت:«آقا ميگه تابوت رو بذارين زمين.»چشمم به قيافه خندان - ببخشيد، مثلا گريان - «حاجي زم» افتاد. كفرم درآمد.«زم هم اسم خودش رو مي ذاره آقا؟» اما خراب كردم. خود«آقا» بود.زدم بر شانه داود:داود، سريع تابوت رو بذار زمين ... «آقا» ...
حوزه شلوغ شده بود.
"حوزه علميه " نه؛ "حوزه هنري ".
"زم " كه چندي قبل آويني را از آن جا تارانده بود، حالا شده بود صاحب عزا!
آهنگران اما، زور مي زد تا در باغ شهادت را باز كند:
اگر آه تو از جنس نياز است
در باغ شهادت باز باز است
مي خواند و گريه مي كرد. مي خواند و اشك در مي آورد.
گفتم اشك!
مگر ديگر اشكي هم براي مان گذاشته بود؟
از خرداد 68 كه يتيم شديم، اشك چشممان خشكيد.
حالا سيد آمده بود تا دوباره فرياد "يا حسين " در خيابان هاي دولت سازندگي و دوران بازندگي، طنين انداز شود.
سيد آمد تا باز به ديدگان خشكيده مان، اشك ببخشد و طراوت زيارت عاشورا يادمان آرد.
همه ناله مي زدند. همه مي گريستند. كسي به ديگري نمي نگريست.
من اما ...
آن قدر زمان جنگ عشق آهنگران داشتم كه هر وقت در جبهه مي شنيديم آمده، حتما بايد از نزديك زيارتش مي كردم.
امروز اما ...
حال نداشتم بروم جلو. همه عزادار شده بودند. امروز روز عزا بود.
سردار پاستوريزه جبهه نديده بسيج، براي اين كه از فشار برهد، گفته بود تا پرونده اي در بسيج به نام "سيد مرتضي آويني " به تاريخ گذشته تشكيل دهند تا اگر روزي پرسيدند چرا "هنرمند بسيجي "؟ كارت بسيجش را رو كند.
هر كي به فكر خويشه ...
همراه "داود اميريان " كنار اتاقك "دفتر ادبيات و هنر مقاومت " ايستاده بوديم.
به ياد روزهاي آفتابي جنگ، ونگ مي زديم.
انگار مصطفي را از "سومار " مي آوردند.
پنداري پيكر "سعيد " را از همسايگي "دجله " برمي گرداندند.
شايد استخوان هاي "سيد محمد " را از "سه راه مرگ " هديه مي آوردند.
هر چه كه بود و هر كه مي آمد، عطر شهادت در شهر مي پراكند.
از دور ديدمش. نه خيلي دور، ولي كسي متوجه نشد.
همه در محوطه اصلي بودند و من و داود، متوجه شديم تابوتي پيچيده در پرچم افتخار آفرين ايران اسلامي، از در پشتي حوزه هنري وارد حياط شد.
بر شانه داود كه زدم، دويديم.
زير تابوت را كه گرفتيم، ده دوازده نفر نمي شديم. داشتيم مي رسيديم به مردم.
سرم را بر تابوت گذاشته و مي گريستم. من عقب بودم و داود جلوتر.
كسي از پشت بر شانه ام زد و از حال خوش خارجم ساخت:
- آقا ميگه تابوت رو بذارين زمين.
- آقا؟
برگشتم پشت سرم را ببينم، كه چشمم به قيافه خندان - ببخشيد، مثلا گريان - حاجي زم افتاد. كفرم درآمد. به يك باره همه ظلم و ستم ها پيش چشمم رژه رفتند:
- زم ... هم اسم خودش رو مي ذاره آقا.
همه شنيدند. داد زدم. از ته دل.
مي خواستم بلندتر داد بزنم تا همه بهتر بشناسندش.
آن مرد اما، ول كن نبود. دوباره بر شانه ام زد:
- گفتم آقا ميگه تابوت رو بذارين زمين ...
- برو بينيم با ...
واي خراب كردم.
رويم را كه برگرداندم تا حالش را بگيرم، حالم گرفته شد.
آقا بود. واقعا. خودش بود. درست پشت سر تابوت داشت گام مي زد و مي آمد.
زدم بر شانه داود:
- داود، سريع تابوت رو بذار زمين ... آقا ...
خودم را انداختم روي تابوت و هاي هاي گريستم. داود و ديگران هم.
آقا ايستاد بالاي سر آقا سيد. چشمانش باراني بود، حالاتش طوفاني.
من اما، رعد و برق شدم.
دلم مي سوخت.
تازه او را شناخته بودم، ولي حالا از همه جلو زده و پريده بود.
رو كردم به آقا:
- آقا ... اينم سيد مرتضات ...
شلوغ شد. من هم شلوغ شدم.
همه آمدند. آقا كه رفت، تازه جمعيت ريخت آن جا و ...
خوب شد آقا آمد.
اگر آقا نمي آمد:
"سه قطره خون " مسيح - مثلا روزي نامه جمهوري اسلامي - همچنان به عناوين جعلي "بسيج صدا و سيماي " استان و شهرستان و بخش و دهداري و روستا، عليه سيد مرتضي بيانيه صادر مي كرد.
و همچنان داداش كوچيكه حاج اكبر، پخش صداي آويني از جعبه جادويش را حرام و ممنوع اعلام مي كرد.
اگر آقا نمي آمد، شايد لازم بود تا پيكر آويني را همچون پيكر اولين شهداي عمليات تفحص، پزشك قانوني وارسي كند و سوراخ هاي تركش مين والمري را، "اثرات فرو رفتن شيئي سخت همچون پيچ گوشتي در چند جاي بدن " اعلام كند!
آويني كه رفت، آنهايي كه سال هاي جنگ از قم آن طرف تر را نديدند، تازه فهمدند "فكه " هم روي نقشه ديدني است.
پاي آويني كه بر مين گل كرد، تازه آنهايي كه مي گفتند "چرا جنگيديم؟ " متوجه شدند كه فكه بخشي از خاك ايران اسلامي است و اين پيكرهاي استخواني كه همچنان بر دوش ها روانند، از اين سوي مرز، يعني داخل كشور خودمان مي آيند. يعني دشمن تا آخرين روزها حتي، در خانه مان جا خوش كرده بود تا نقشه را جعل كند كه نتوانست.
آويني كه خونين شد، ما هم تازه ياد رفيقان مان افتاديم كه پيكرشان را بر خاكريز جاي گذاشتيم.
آويني كه شهيد شد، حضرات رضايت دادند تا فيلم اولين سري عمليات تفحص و كشف شهدا را از طبقه بندي "خيلي محرمانه " خارج كنند و بگذارند مردم بفهمند:
در فكه، چه خبر هاست هنوز؟!
منبع:خاطرات جبهه-حميد داودآبادي