خوش آمديد به  پايگاه فرهنگي نداي آشنا!

     ويژه نامه ها



     آخرين مقاله ها
تعداد شاخه ها: 15 عدد
تعداد مقالات: 202 عدد 1: از بسم الله الرحمن الرحیم چه می دانید؟  
[دفعات مشاهده : 33 بار]
 2: شرحی بر کیفیت شهادت امام حسین (ع)  
[دفعات مشاهده : 81 بار]
 3: اسرار حماسه کربلا به روایت آیت ‌الله جوادی آملی  
[دفعات مشاهده : 93 بار]
 4: گفتاري از آيت‌الله مصباح يزدي در مورد مقياس ثواب عزاداري و زيارت امام حسين(ع)  
[دفعات مشاهده : 490 بار]
 5: اثرات بی نظیر خواندن زیارت عاشورا  
[دفعات مشاهده : 521 بار]
 6: برخی اعمال شب و روز عرفه  
[دفعات مشاهده : 549 بار]
 7: درس توحید از زبان شیطان!  
[دفعات مشاهده : 472 بار]
 8: شهيد اسطوره‌اي فتوا؛ ميهمان ايرانيان   گزارشي از ورود خانواده شهيد مصطفي محمود مازح به ايران
[دفعات مشاهده : 573 بار]
 9: می ترسید به امام زمان(عج) بر بخورد؟!   مروری بر سیر مقابله شهید هاشمی‌نژاد با انجمن حجتیه/4
[دفعات مشاهده : 526 بار]
 10: شیطنت نکنید و الّا ...   مروری بر سیر مقابله شهید هاشمی‌نژاد با انجمن حجتیه/3
[دفعات مشاهده : 448 بار]
 11: پپسی می‌خوردند و می‌گفتند ما به این کارها کار نداریم!   مروری بر سیر مقابله شهید هاشمی‌نژاد با انجمن حجتیه/2
[دفعات مشاهده : 463 بار]
 12: شهید هاشمی‌نژاد و مقابله با سید حسن ابطحی انجمن‌گرا   مروری بر سیر مقابله شهید هاشمی‌نژاد با انجمن حجتیه/1
[دفعات مشاهده : 428 بار]
 13: ناگفته هایی از زندگی مختار  
[دفعات مشاهده : 410 بار]
 14: مختار ثقفی كيست؟  
[دفعات مشاهده : 415 بار]
 15: روايت محرم در «فتح خون»(سياره‌ی رنج)   فصل‌ نهم
[دفعات مشاهده : 719 بار]
 16: روايت محرم در «فتح خون»(غربال‌ دهر‌)   فصل‌ هشتم
[دفعات مشاهده : 749 بار]
 17: روايت محرم در «فتح خون»(‌‌فصل‌ تمييز خبيث‌ از طيب‌ (اتمام‌ حجت))   فصل‌ هفتم
[دفعات مشاهده : 742 بار]
 18: سُوَید بن عمرو  
[دفعات مشاهده : 748 بار]
 19: ابوعمرو نهشلی  
[دفعات مشاهده : 739 بار]
 20: عمربن عبدالله الجندعی  
[دفعات مشاهده : 759 بار]
 21: ضَرغامَة بن مالک تَغلِبی  
[دفعات مشاهده : 540 بار]
 22: حَجّاج بن مَسرُوق، جُعفِی مُذحَجی  
[دفعات مشاهده : 519 بار]
 23: اَنَس بن حَرثِ کاهِلِی اَسَدی  
[دفعات مشاهده : 507 بار]
 24: جَون بن حویّ مَولی اَبی‎ذر الغِفّاری  
[دفعات مشاهده : 669 بار]
 25: عابس بن ابی شبیب شاکری  
[دفعات مشاهده : 546 بار]
 26: شوذب بن عبدالله  
[دفعات مشاهده : 540 بار]
 27: عَبدُالرحمن بن عَبدالله اَرحَبی  
[دفعات مشاهده : 535 بار]
 28: حَنظَلَة بن سَعد (اسعد) شِبامی  
[دفعات مشاهده : 538 بار]
 29: بُرَیر بن خُضَیر هَمدانیّ کُوفی  
[دفعات مشاهده : 567 بار]
 30: اَسلَم (مُسلِم) بن عَمرو  
[دفعات مشاهده : 540 بار]
 31: واضِحِ تُرکی  
[دفعات مشاهده : 555 بار]
 32: نافِع بن هِلال الجَمَلی  
[دفعات مشاهده : 537 بار]
 33: عَمرو بن قُرظَه خَزرَجی انصاری کوُفی  
[دفعات مشاهده : 523 بار]
 34: زُهیر بن قین بن قَیس اَنماری بَجَلی  
[دفعات مشاهده : 557 بار]
 35: سلمان بن مضارب بن قیس انماری بجلی  
[دفعات مشاهده : 551 بار]
 36: روايت محرم در «فتح خون» (ناشئة ‌‌الليل‌)   فصل‌ ششم
[دفعات مشاهده : 502 بار]
 37: روايت محرم در «فتح خون» (كربلا)   فصل‌ پنجم
[دفعات مشاهده : 503 بار]
 38: روايت محرم در «فتح خون» (قافله‌ي عشق‌ در سفر تاريخ‌)   فصل‌ چهارم
[دفعات مشاهده : 512 بار]
 39: روايت محرم در «فتح خون» (مناظره‌ي عقل‌ و عشق)   فصل‌ سوم
[دفعات مشاهده : 553 بار]
 40: روايت محرم در «فتح خون» ( کوفیان و امام(ع))   فصل‌ دوم
[دفعات مشاهده : 501 بار]
 41: روايت محرم در «فتح خون» ( آغاز هجرت عظیم)   فصل‌ اول
[دفعات مشاهده : 501 بار]
 42: اَبوُ ثُمامَة، عَمرو الصّائِدی  
[دفعات مشاهده : 489 بار]
 43: سعید بن عبدالله حنفی  
[دفعات مشاهده : 560 بار]
 44: حُر بن یزید ریاحی تَمیمی  
[دفعات مشاهده : 521 بار]
 45: حبیب ابن مَظاهر (مُظَهَّر) اَسَدی  
[دفعات مشاهده : 486 بار]
 46: ابُو الشَّعثاء کِندی  
[دفعات مشاهده : 490 بار]
 47: وَهَب بن عبدُالله بن عُمَیر حَبّاب الکَلبی  
[دفعات مشاهده : 510 بار]
 48: عُقبَه بن صلت جهنی  
[دفعات مشاهده : 519 بار]
 49: عُبّاد بن مُهاجر بن اَبی مُهاجر جهنی  
[دفعات مشاهده : 515 بار]
 50: مُجَمِّع بن زیاد بن عَمروُ جَهنی  
[دفعات مشاهده : 516 بار]

     جستجو



     نظرسنجی
نظر شما درباره سایت

خیلی عالیه
میتونه بهتر باشه
جای کار داره
بهترین سایته
نظری ندارم!



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 30
نظرات : 1

     ورود به سایت
نام کاربری

رمز عبور

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امكانات مخصوص كاربران استفاده نمائيد .

     پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 

     لینک دوستان

پايگاه فرهنگي نداي آشنا


تمام لينك ها


لينكستان

nurolhoda


tebyan


golestan


yasinmedia



روايت محرم در «فتح خون» ( آغاز هجرت عظیم)
فصل‌ اول



آغاز هجرت عظیم


شهید سید مرتضی آوینی:



راوي:

در سنه‌ي چهل و نهم هجرت، هنگام شهادت امام حسن مجتبي (ع)، ديگر رؤياي صادقه‌ي پيامبر صدق به‌تمامي



تعبير يافته بود و منبر رسول خدا، يعني كرسي خلافت انسان كامل، اريكه‌اي بود كه بوزينگان بر آن بالا و پايين مي‌رفتند.(1) روز بعثت به شام هزار ماهه‌ي سلطنت بني‌اميه پايان مي‌گرفت و غشوه‌ي تاريك شب، پهنه‌اي بود تا نور اختران امامت را ظاهر كند، و اين است رسم جهان: روز به شب مي‌رسد و شب به روز. آه از سرخي شفقي كه روز را به شب مي‌رساند!

بخوان قل اعوذ برب‌الفلق، كه اين سرخي از خون فرزند رسول خدا، حسين بن علي (ع) رنگ گرفته است، و امام حسن مجتبي نيز با زهري به شهادت رسيد كه از انبان دغل‌بازي معاوية‌‌ بن ابي‌سفيان بيرون آمده بود، اگرچه با دست «جعده» دختر «اشعث بن قيس».

آه از شفقي كه روز را به شب مي‌رساند و آه از دهر آن‌گاه كه بر مراد سِفلگان مي‌چرخد!

نيم قرني بيش از حجة‌الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده‌ها تن از صحابه‌اي كه در غدير خم دست علي را در دست پيامبر خدا ديده‌اند و سخن او را شنيده، كه: من كنت مولاه فهذا علي مولاه...

اما چشمه‌ها كور شده‌اند و آينه‌ها را غبار گرفته است. بادهاي مسموم نهال‌ها را شكسته‌اند و شكوفه‌ها را فرو ريخته‌اند و آتش صاعقه را در همه‌ي وسعت بيشه‌زار گسترده‌اند. آفتاب، محجوب ابرهاي سياه است و آن دود سنگيني كه آسمان را از چشم زمين پوشانده... و دشت، جولانگاه گرگ‌هاي گرسنه‌اي است كه رمه را بي‌چوپان يافته‌اند.

عجب تمثيلي است اين كه علي مولود كعبه است... يعني باطن قبله را در امام پيدا كن! اما ظاهرگرايان از كعبه نيز تنها سنگ‌هايش را مي‌پرستند. تماميت دين به امامت است، اما امام تنها مانده و فرزندان اميه از كرسي خلافت انسان كامل تختي براي پادشاهي خود ساخته‌اند.

نيم قرني بيش از حجة‌الوداع و شهادت آخرين رسول خدا نگذشته، آتش جاهليت كه در زير خاكستر ظواهر پنهان مانده بود بار ديگر زبانه كشيد و جنات بهشتي لااله‌الاالله را در خود سوزاند.

جسم بي‌روح جمعه و جماعت همه‌ي آن چيزي بود كه از حقيقتِ دين بر جاي مانده بود، اگرچه امام جماعت اين مساجد «وليد»، برادر مادري خليفه‌ي سوم باشد كه از جانب وي حاكم كوفه بود؛ بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح را سه ركعت بخواند و سپس به مردم بگويد: «اگر مي‌خواهيد ركعتي چند نيز بر آن بيفزايم!»... اما عدالت كه باطن شريعت است و زمين و زمان بدان پا برجاست، گوشه‌ي انزوا گرفته باشد. نه عجب اگر در شهر كوران خورشيد را دشنام دهند و تاريكي را پرستش كنند!

آن‌گاه كه دنياپرستانِ كور والي حكومت اسلام شوند، كار بدينجا مي‌رسد كه در مسجدهايي كه ظاهر آن را بر مذاق ظاهرگرايان آراسته‌اند، در تعقيب فرايض، علي را دشنام مي‌دهند؛ و اين رسم فريب‌كاران است: نام محمد را بر مأذنه‌ها مي‌برند، اما جان او را كه علي است، دشنام مي‌دهند.

تقدير اينچنين رفته بود كه شب حاكميت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخي اين شفق، خون فرزندان رسول خدا باشد.

جاهليت بلد ميتي است كه در خاك آن جز شجره‌ي زقوم ريشه نمي‌گيرد. اگر نبود كوير مرده‌ي دل‌هاي جاهلي، شجره‌ي خبيثه‌ي امويان كجا مي‌توانست سايه‌ي جهنمي حاكميت خويش را بر جامعه‌ي اسلام بگستراند؟

جاهليت ريشه در درون دارد و اگر آن مشرك بت‌پرست كه در درون آدمي است ايمان نياورد، چه سود كه بر زبان لااله‌الاالله براند؟ آن‌گاه جانب عدل و باطن قبله را رها مي‌كند و خانه‌ي كعبه را عوض از صنمي سنگي مي‌گيرد كه روزي پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالي چند روز گرداگردش طواف كند...

آيا فرزندان ابوسفيان كه به‌حقيقت ايمان نياورده بودند، همواره فرصتي مي‌جستند كه انتقام «بدر» را از تيره‌ي بني‌هاشم باز ستانند؟ اگر اينچنين باشد، چه زود آن فرصت به دست آمد!

آيا خلافت، مسند خليفة‌اللهي انسان كامل است در خدمت اقامه‌ي عدل و استقرار حق، يا اريكه‌ي قدرت دنياپرستان دغل‌باز است كه چون ميراثي از پدران به فرزندان منتقل شود؟ چه رفته بود بر امت محمد (ص) كه نيم قرن بعد از رحلت او، زنازاده‌ي دغل‌باز ملحدي چون يزيد بن معاويه بر آنان حاكم شود؟ مگر نه اينكه خدا فرموده است: ان الله لا يغيرما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم(2)؟ چه بود آن تغيير انفُسي كه اين امت را سزاوار چنين فرجامي ساخته بود؟... معاوية بن ابي‌سفيان كه اين رجعت انفسي را با عقل شيطاني خويش به‌خوبي دريافته بود، آنچه را كه در نهان داشت آشكار كرد و يزيد را به جانشيني خويش برگزيد و از آن ديار مردگان، جولانگاه كفتارها و لاشخورهاي مرده‌خوار، سخني به اعتراض بر نخاست.

اينجا ديگر سخن از خليفة‌اللهي و حكومت عدل نيست، سخن از شيخوخيت موروثي قبيله‌اي است كه بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد مي‌رسد. از كوخ كاهگلي پيامبر اكرم (ص) تا كاخ خضراي معاويه، از دنيا تا آخرت فاصله بود... با اين‌همه، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستين در سقيفه‌ي بني‌ساعده، اين بدعت تازه پديد نمي‌آمد، كار هرگز بدانجا نمي‌رسيد كه خورشيد تاريخ در شفق سرخ عاشورا غروب كند و خون خدا بريزد... اما دل به تقدير بسپار كه رسم جهان اين است! ساحل را ديده‌اي كه چگونه در آيينه‌ي آب‌، وارونه انعكاس يافته است؟ سرّ آنكه دهر بر مراد سفلگان مي‌چرخد اين است كه دنيا وارونه‌ي آخرت است.

عجبا! «مروان بن حكم بن عاص» كه پيامبر خدا درباره‌ي پدرش فرموده بود: لعنك الله و لعن ما في صلبك(3) ـ لعنت خدا بر تو و آن كه در صلب توست _ اكنون به امر معاويه از مردم مدينه براي يزيد بيعت مي‌گيرد. عجبا، كار امت محمد به كجا كشيده است!

مروان بن حكم به‌دروغ مي‌گويد: «معاويه در اين كار بر سنت ابوبكر رفته است» و تنها واكنشي كه اين سخن در مسجد مدينه برمي‌انگيزد اين است كه «عبدالرحمن بن ابي‌بكر» فرياد مي‌كند: «دروغ مي‌گويي! ابوبكر فرزندان و خويشاوندان خود را كنار گذاشت و مردي از بني‌عدي را به زمامداري مسلمانان برگزيد.»... و ديگر هيچ. مروان بن حكم در برابر اين سخن چه بگويد؟

مورخي كه اين سخن را از او نقل كرده‌ايم نوشته است:

نه عجب اگر مروان بن حكم بن عاص در آنچنان جمعي دروغي اينچنين بگويد، چرا كه در آن روز چهل سال بيش‌، از مرگ ابوبكر مي‌گذشت و مردمي كه مروان براي آنان سخن مي‌گفت در آن روز يا به دنيا نيامده و يا كودكاني نوخاسته بودند كه در اين باره چيزي به خاطر نداشتند(4)... .



راوي‌:

آيا آنان نمي‌دانستند كه خلافت امتيازي موروثي نيست كه از پدر به فرزند ارشد انتقال يابد؟

غبار غفلت بر همه چيز فرو مي‌نشيند و آيينه‌هاي طلعت نور كور مي‌شوند و رفته رفته ياد خورشيد نيز از خاطره‌ها مي‌رود، و نه عجب اگر در ديار كوران بوزينگان را انسان بينگارند!

اكثريت كامل مردم سنه‌ي شصت و يكم هجري قمري كساني بودند كه در دوره‌ي عثمان به دنيا آمده، در پايان عهد علي (ع) رشد يافته بودند. اكنون، در دوره‌ي معاويه، اينان حتي از تاريخچه‌ي زمامداري معاويه در دمشق خاطره‌اي روشن نداشتند. معاوية بن ابي‌سفيان ولايت شام را از خليفه‌ي اول گرفته بود و اكنون نزديك به چهل سال از آن روزها مي‌گذشت.

در كتاب «پس از پنجاه سال» در اين باره آمده است:

پنجاه‌ساله‌هاي اين نسل پيغمبر را نديده بودند و شصت‌ساله‌ها هنگام مرگ وي ده ساله بودند. از آنان كه پيامبر را ديده و صحبت او را دريافته بودند، چند تني باقي بود كه در كوفه، مدينه، مكه و يا دمشق به‌سر مي‌بردند... اكثريت مردم، به‌خصوص طبقه‌ي جوان كه چرخ فعاليت اجتماع را به حركت در مي‌آورد يعني آنان كه سال عمرشان بين بيست و پنج تا سي و پنج بود، آنچه از نظام اسلامي پيش چشم داشتند، حكومتي بود كه «مغيرة بن شعبه»، «سعيد بن عاص»، «وليد»، «عمرو بن سعيد» و ديگر اشراف‌زاده‌هاي قريش اداره مي‌كردند، مردماني فاسق، ستمكار، مال‌اندوز، تجمل‌دوست و از همه بدتر نژادپرست. اين نسل تا خود و محيط خود را شناخته بود، حاكمان بي‌رحمي بر خود مي‌ديد كه هر مخالفي را مي‌كشتند و يا به زندان مي‌افكندند... آشنايي مردم اين سرزمين با طرز تفكر همسايگان و راه يافتن بحثهاي فلسفي در حلقه‌هاي مسجدها راه را براي گريز از مسئوليتهاي ديني فراخ‌تر مي‌كرد... [و بالاخره،] هر اندازه مسلمانان از عصر پيامبر دور مي‌شدند، خويها و خصلتهاي مسلماني را بيشتر فراموش مي‌كردند و سيرتهاي عصر جاهلي به‌تدريج بين آنان زنده مي‌شد: برتري‌فروشي نژادي، گذشته‌ي خود را فرا ياد رقيبان خود آوردن، روي در روي ايستادن تيره‌ها و قبيله‌ها به خاطر تعصب‌هاي نژادي و كينه‌كشي از يكديگر...(5)

يك سال پيش از آنكه معاويه بميرد، حضرت حسين بن علي (ع) در ايام حج بني‌هاشم را از مردان و زنان و مواليان آنها، پسرخواندگان و هم‌پيمانانشان و نيز آشنايان، انصار و اهل بيت خويش را گرد آوردند و آن‌گاه رسولاني اعزام داشتند كه: «يك نفر از اصحاب رسول خدا را كه معروف به زهد و صلاح و عبادت است فرو مگذاريد، مگر آنكه همه‌ي آنها را در سرزمين مِني نزد من گرد آوريد.»

در سرزمين مِني، در خيمه‌ي بزرگ و افراشته‌ي آن حضرت، دويست نفر از اصحاب رسول خدا كه هنوز حيات داشتند و پانصد نفر از تابعين گرد آمدند. پس حسين بن علي در ميان آنان به پا خاست و پس از حمد و ثناي خدا فرمود: «اين طاغي با ما و شيعيان ما آن كرد كه شما ديده‌ايد و دانسته‌ايد و شاهديد... اينك من با شما سخني دارم كه اگر بر صدق آن باور داريد مرا تصديق كنيد واگرنه، تكذيب؛ و از شما به حقي كه خدا را و رسول خدا را بر شماست و به قرابتي كه با رسول شما دارم، مي‌خواهم كه اين مقام و مجلس را و آنچه از من شنيده‌ايد، به شهرهاي خويش باز بريد و در ميان قبايل و عشاير و امانتداران و موثقين خويش بازگو كنيد و آنان را به حقي كه براي ما اهل بيت مي‌شناسيد دعوت كنيد كه من مي‌ترسم اين امر فراموش شود و حق از ميان برود و باطل غلبه يابد... والله متم نوره و لو كره الكافرون ـ اگرچه خداوند تحقق نور خويش را هر چند كافران نخواهند، به اتمام مي‌رساند.(6)»

آن‌گاه همه‌ي آياتي را كه در شأن اهل بيت نازل شده است فرا خواند و تفسير كرد و از گفتار رسول خدا نيز آنچه را كه در شأن ايشان بود سخني فرو مگذاشت مگر آنكه روايت كرد و بر اين‌همه، سخني نبود مگر آنكه صحابه‌ي رسول خدا مي‌گفتند: «اللهم نعم، آري خدايا ما اين‌همه را شنيده‌ايم و بر آن شهادت مي‌دهيم.» و تابعين نيز مي‌گفتند: «آفريدگارا، ما نيز اين سخنان را از صحابه‌اي كه مورد وثوق و مؤتمن ما بوده‌اند شنيده‌ايم.»

«سليم بن قيس هلالي كوفي» مي‌گويد: «و از جمله‌ي آن مناشدات اين بود كه پرسيد: خدا را، مگر نه اينكه علي بن ابي‌طالب برادر رسول خدا بود و آن‌گاه كه او بين اصحابش عقد اخوت مي‌بست، او را برادر خويش قرار داد و گفت: انت اخي و انا اخوك في الدنيا و الاخرت ـ تو برادر من هستي و من نيز برادر تو در دنيا و آخرت. آنان حسين بن علي (ع) را تصديق كردند و گفتند: اللهم نعم»...

«خدا را، مگر نه اينكه رسول خدا (ص) او را در روز غدير خم نصب فرمود و بر ولايت او ندا در داد و گفت كه اين سخن مرا شاهدين براي غايبين بازگو كنند؟ گفتند: اللهم نعم؛ آفريدگارا، آري.»

«و باز حسين بن علي (ع) پرسيد: خدا را، مگر نه اينكه رسول خدا مي‌گفت هر كه مي‌پندارد كه مرا دوست مي‌دارد و علي را مبغوض، بداند كه دروغ مي‌گويد؟ و از ميان جمع كسي پرسيد: يا رسول‌الله و كيف ذلك ـ چگونه اين تلازم وجود دارد؟ ـ و رسول خدا جواب گفت: زيرا كه علي از من است و من از او هستم؛ هر آن كه حب او را در دل دارد، به ‌حقيقت من را دوست مي‌دارد و آن كه مرا دوست مي‌دارد، به‌حقيقت حُب خدا در دل اوست و آن كه با علي بغض مي‌ورزد، به‌حقيقت مرا مبغوض داشته است و آن كه با من بغض ورزد، به‌حقيقت بغض خدا راست كه در دل دارد. و آنها گفتند: آري آفريدگارا، شنيده‌ايم و بر آن شهادت مي‌دهيم. و بر همين پيمان، پيماني كه با حسين بن علي بسته بودند، پراكنده شدند تا اين‌همه را در ميان قبايل و عشاير و امانتداران و موثقين خويش بازگو كنند.»(7)

يك سال بعد معاويه مرد و يزيد بر سلطنت خويش از مردم بيعت گرفت.


راوي‌:

كجا رفتند آن تابعين و صحابه‌اي كه با حسين بن علي (ع) در مني بر اداي امانت، پيمان تبليغ بستند؟ آيا اين هفتصد تن حق اين مناشدات را آن‌گونه كه با حسين (ع) عهد بسته بودند، در شهرها و در ميان قبايل خويش ادا كرده‌اند؟ اگر اينچنين بوده، پس آن احرار حق‌پرست كجا رفته‌اند؟ آيا در ميان آن فراموشيان عالم اموات جز آن هفتاد و چند تن، زنده‌اي نمانده است كه امام را پاسخ دهد؟ آيا جز آن هفتاد و چند تن در آن ديار، مردي كه مردانه بر حق پاي فشارد باقي نمانده است؟
معاويه در شب نيمه‌ي رجب سال شصتم هجري مرد و خلافت مسلمين همچون ميراثي قبيله‌اي به فرزند ارشدش يزيد بن معاويه انتقال يافت. او «وليد بن عتبة بن ابي‌سفيان» را كه از جانب معاويه حاكم مدينه بود مأمور داشت تا براي او از حسين بن علي (ع)، «عبدالله بن عمر» و »عبدالله بن زبير» بيعت بگيرد. «ابن شهر آشوب» نام «عبدالرحمن بن ابي‌بكر» را نيز بر اين نام‌ها افزوده است، حال آنكه در منابع ديگر، نامي از او به ميان نيامده.
عمر بن خطاب و زبير دو تن از مشهورترين صحابه‌ي رسول خدا بودند، اما سرپيچي فرزندان آنان از بيعت با يزيد نه از آن جهت بود كه آن دو داعيه‌دار حق و عدالت باشند؛ اگر اينچنين بود، مي‌بايست كه در وقايع بعد، آن دو را در كنار حسين بن علي (ع) بيابيم. اما عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير هيچ‌يك نگران عدالت و انحراف خلافت از مسير حقه‌ي خويش نبودند؛ آن دو داعيه‌دار نفس خويش بودند، و امام نيز با آگاهي از اين حقيقت، حتي براي لحظه‌اي با آنان در يك جبهه‌ي واحد قرار نگرفت، حال آنكه عقل ظاهري اينچنين حكم مي‌كند كه امام حسين‌(ع) براي مبارزه با يزيد، مخالفين سياسي او را در خيمه‌ي حمايت خويش گرد آورد... و آنان كه عقل شيطاني معاويه و شيوه‌هاي سياسي او را مي‌ستودند، پر روشن است كه حسين بن علي را نيز همانند پدرش به باد سرزنش خواهند گرفت. اما چه باك، سرزنش و يا ستايش اصحاب زمانه ما را به چه كار مي‌آيد؟ اگر راه روشن سيدالشهدا به اينچنين شائبه‌هايي از شرك آلوده مي‌شد، چگونه مي‌توانست باز هم طلايه‌دار همه‌ي مبارزات حق‌طلبي در طول تاريخ باقي بماند؟
وليد بن عتبه كه از جانب فرزند خليفه‌ي دوم اضطرابي نداشت، كار را بر او چندان سخت نگرفت. تقاعد عبدالله بن عمر نمي‌توانست خطرناك باشد، چرا كه او با علي بن ابي‌طالب نيز بيعت نكرده بود... اما عبدالله پسر زبير، او از آن جُربزه‌ي شيطاني كه براي فتنه‌انگيزي لازم است بهره‌مند بود، اگرچه او هم داعيه‌دار حق و عدالت نبود و براي كسب قدرت مبارزه مي‌كرد.
مورخين درباره‌ي وليد بن عتبه گفته‌اند كه او دوستدار عافيت و سلامت بود و از جنگ پرهيز داشت و بر مقام و منزلت امام حسين (ع) بيش از آن واقف بود كه بتواند با ايشان آنچنان رفتار كند كه يزيد بن معاويه مي‌خواست. يزيد نيز ولايت مدينه را به جاي او به «عمرو بن سعيد بن عاص» سپرد. عبدالله بن زبير شب شنبه، بيست و هفتم رجب، از مدينه گريخت و هرچند وليد مردي از بني‌اميه را همراه با هشتاد سوار در تعقيب او گسيل داشت، اما عبدالله توانست كه از راه‌هاي غير متعارف خود را به مكه برساند و از بيعت با يزيد سر باز زند.
عبدالله بن زبير كه بود؟
عبدالله فرزند زبير و «اسماء» (دختر ابوبكر، خواهرزاده‌ي عايشه) است و عايشه در ميان اقوام و عشيره‌ي خويش عبدالله را بيش از همه دوست مي‌داشت. هم او بود كه در جنگ جمل عايشه را از مراجعت باز داشت و باز هم او بود كه زبير (پدر خويش) را به وادي تاريك و ناامن دشمني با علي بن ابي‌طالب كشاند... حسين بن علي (ع)، آنچنان كه مي‌دانيم، براي حفظ حرمت حرم امن خدا از مكه خارج شد، اما عبدالله بن زبير، بالعكس، از خانه‌ي كعبه مأمني براي جان خويش ساخته بود. يزيد بن معاويه هرچند براي كشتن عبدالله بن زبير خانه‌ي كعبه را ويران كرد و به آتش كشاند، اما نتوانست عبدالله را از بين ببرد و يا او را به بيعت با خويش وادار كند. عبدالله تا سال هفتاد و دوم هجري، يعني يازده سال بعد نيز در مكه ماند. در آن سال «حجاج بن يوسف ثقفي» كه از جانب خليفه‌ي وقت (عبدالملك مروان) مأمور بود، پس از پنج ماه محاصره، بار ديگر كعبه را مورد تهاجم قرار داد و ديوارها و سقف آن را ويران كرد و به آتش كشاند و در نيمه‌ي جمادي الاخر، ابن زبير را در داخل مسجدالحرام كشت.
روز شنبه بيست و هفتم رجب، فرداي آن شبي كه وليد امام حسين (ع) را به بيعت با يزيد فرا خوانده بود، ايشان در كوچه‌هاي مدينه با مروان بن حكم روبه‌رو شدند. مروان كيست؟ و چرا بايد به اين پرسش پاسخ دهيم كه مروان كيست؟ ارزش تاريخي اين ديدار در گرو شناخت مروان بن حكم و هويت سياسي اوست، وگرنه، چرا بايد از اين واقعه سخني به ميان آيد؟
مروان بن حكم به «وزغ بن وزغ» مشهور است و اين شهرت به حديثي باز مي‌گردد كه در جلد چهارم «مستدرك» از رسول خدا نقل شده است. چشم باطن‌نگرِ رسول خدا در همان دوران كودكي مروان، صورت حشريه‌ي او را ديده بود كه فرمود: «او قورباغه فرزند قورباغه است و ملعون پسر ملعون.» حكم بن عاص، پدر مروان، كسي است كه رسول خدا درباره‌ي او فرموده است: لعنك الله و لعن ما في صلبك. به‌راستي آن مهربان، مظهر كامل رحمت عام و خاص خداوند، چه ديده بود از حكم بن عاص و مروان كه درباره‌ي آنان سخني اينچنين مي‌فرمود؟... چه كرده بود اين وزغ منفور زشت كه نبي رحمت، او را و فرزندش را از مدينه به طائف تبعيد نموده بود؟
مروان تا دوران حكومت خليفه‌ي سوم در تبعيد بود، اما «عثمان بن عفان» او را باز گرداند و به مشاورت خاص خويش بر گزيد... او در جنگ جمل از آتش‌گردانان جنگ و جزو اسيران جنگي بود كه مورد عفو امير مؤمنان قرار گرفت، اما پس از جنگ بصره، در شام به معاويه پيوست و بعد از آنكه معاويه بر مسلمين سلطنت يافت، از جانب معاويه به حكومت مدينه و مكه و طائف دست يافت و در اواخر عمر نيز آنچه علي (ع) درباره‌اش پيش‌بيني كرده بود به وقوع پيوست و براي دوراني بسيار كوتاه به خلافت رسيد؛ آن‌همه كوتاه كه سگي بيني خود را بليسد.(8)
حال، اين مروان بن حكم است كه در برابر امام حسين (ع) در كوچه‌هاي مدينه ايستاده و او را به سازش با يزيد پند مي‌دهد، و چگونه مي‌توان پند اينچنين كسي را پذيرفت؟ امام حسين (ع) در جواب او فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون و علي الاسلام السلام... واي بر اسلام آن‌گاه كه امت به حكمروايي چون يزيد مبتلا شود! و به‌راستي از جدم رسول‌الله شنيدم كه مي‌فرمود خلافت بر آل ابي‌سفيان حرام است... پس آن‌گاه كه معاويه را ديديد كه بر منبر من تكيه زده است، شكمش را بدريد. اما وا اسفا كه چون اهل مدينه معاويه را بر منبر جدم ديدند و او را از خلافت باز نداشتند، خداوند آنان را به يزيد فاسق مبتلا كرد.»(9)
امام شب بيست و هشتم رجب چون عزم كرد كه از مدينه به جانب مكه خارج شود، همه‌ي اهل بيت خويش را جز «محمد بن حنفيه» ـ برادرش ـ و «عبدالله بن جعفر بن ابي‌طالب» ـ شوي زينب كبري (عليهاالسلام) ـ با خود برداشت و پس از زيارت قبور، در تاريكي شب روي به راه نهاد در حالي كه اين مباركه را بر لب داشت: فخرج منها خائفاً يترقب قال رب نجني من القوم الظالمين(10)... و اين آيه در شأن موسي است عليه‌السلام، آن‌گاه كه از مصر به جانب مدين هجرت مي‌كرد.(11)

راوي‌:
و اينچنين بود كه آن هجرت عظيم در راه حق آغاز شد و قافله‌ي عشق روي به راه نهاد. آري آن قافله، قافله‌ي عشق است و اين راه، راهي فراخور هر مهاجر در همه‌ي تاريخ. هجرت مقدمه‌ي جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نيست كه راهي جز اين در پيش گيرند؛ مردان حق را سزاوار نيست كه سر و سامان اختيار كنند و دل به حيات دنيا خوش دارند آن‌گاه كه حق در زمين مغفول است و جُهال و فُساق و قداره‌بندها بر آن حكومت مي‌رانند.
امام در جواب محمد حنفيه (رحمه الله) كه از سر خيرخواهي راه يمن را به او مي‌نمود، فرمود: «اگر در سراسر اين جهان ملجأ و مأوايي نيابم، باز با يزيد بيعت نخواهم كرد.»(12)
قافله‌ي عشق روز جمعه سوم شعبان، بعد از پنج روز به مكه وارد شد.
راوي: گوش كن كه قافله‌سالار چه مي‌خواند: و لما توجه تلقأ مدين قال عسي ربي ان يهديني سواء السبيل(13)... آيا تو مي‌داني كه از چه امام آياتي كه در شأن هجرت نخستين موسي است فرا مي‌خواند؟ عقل محجوب من كه راه به جايي ندارد... اي رازداران خزاين غيب، سكوت حجاب را بشكنيد و مهر از لب فروبسته‌ي اسرار بر گيريد و با ما سخن بگوييد. آه از اين دلسنگي كه ما را صم بكم مي‌خواهد... آه از اين دلسنگي!
سرّ آنكه جهاد في سبيل‌الله با هجرت آغاز مي‌شود در كجاست؟ طبيعت بشري در جست‌وجوي راحت و فراغت است و سامان و قرار مي‌طلبد. ياران! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نيست، سخن از آنان است كه اسلام آورده‌اند اما در جست‌وجوي حقيقت ايمان نيستند. كنج فراغتي و رزقي مكفي... دلخوش به نمازي غراب‌وار و دعايي كه بر زبان مي‌گذرد اما ريشه‌اش در دل نيست، در باد است. در جست‌وجوي مأمني كه او را از مكر خدا پناه دهد؛ در جست‌وجوي غفلت‌كده‌اي كه او را از ابتلائات ايماني ايمن سازد، غافل كه خانه‌ي غفلت پوشالي است و ابتلائات دهر، طوفاني است كه صخره‌هاي بلند را نيز خُرد مي‌كند و در مسير دره‌ها آن‌همه مي‌غلتاند تا پيوسته‌ي به خاك شود.
اگر كشاكش ابتلائات است كه مرد مي‌سازد، پس ياران، دل از سامان بر كَنيم و روي به راه نهيم. بگذار عبدالله بن عمر ما را از عاقبت كار بترساند. اگر رسم مردانگي سر باختن است، ما نيز چون سيدالشهدا او را پاسخ خواهيم گفت كه: «اي پدر عبدالرحمن، آيا ندانسته‌اي كه از نشانه‌هاي حقارت دنيا در نزد حق اين است كه سر مبارك يحيي بن زكريا را براي زني روسپي از قوم بني‌اسرائيل پيشكش برند؟ آيا نمي‌داني كه بر بني‌اسرائيل زماني گذشت كه مابين طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پيامبر را مي‌كشتند و آن‌گاه در بازارهايشان به خريد و فروش مي‌نشستند، آن‌سان كه گويي هيچ چيز رخ نداده است! و خدا نيز ايشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد.»(14) اما واي از آن مؤاخذه‌اي كه خداوند خود اينچنين‌اش توصيف كرده است: اخذ عزيز مقتدر.(15)
آه ياران! اگر در اين دنياي وارونه، رسم مردانگي اين است كه سر بريده‌ي مردان را در تشت طلا نهند و به روسپيان هديه كنند... بگذار اينچنين باشد. اين دنيا و اين سر ما!


پی نوشت ها:

1-اشاره است به رؤياي پيامبر (ص) كه در آن بني‌اميه را به صورت ميمون‌هايي مشاهده كردند كه بر منبر ايشان جست و خيز مي‌كنند. پيامبر از مشاهده‌ي اين رؤيا به قدري ناراحت شدند كه تا زنده بودند كسي ايشان را خندان نديد. اين رؤيا را شأن نزول آيه‌ي ٦٠ از سوره‌ي اسري هم دانسته‌اند: ...و ما جعلنا الرؤيا التي اريناك الا فتن للناس و الشجرالملعون في‌القرآن و نخوفهم فما يزيدهم الا طغياناً كبيرآ. نگ. ك. به: تفسير الميزان، ج ١٣، بحث روايتي آيات ٦٥ _ ٥٦ سوره‌ي اسري

2-رعد/ ١١.

3-شيخ عباس قمي، سفينة‌البحار، دارالاسوه، تهران، ١٣٧٣، ٨ ج، ج ٨، ص ٦١.

4-سيد جعفر شهيدي، پس از پنجاه سال، پژوهشي تازه پيرامون قيام حسين (ع)، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران، صص ٨٦ و ٨٧.

5-پس از پنجاه سال...، صص ١٠٩ _ ١٠٧.

6-صف/ ٨.

7-موسوعة كلمات الامام الحسين (ع) ، مركز تحقيقاتي باقرالعلوم، قم، اول، ١٣٧٣، صص ٢٧٣ _ ٢٧٠.

8-اما ان له امر كلعق الكلب انفه. نهج‌البلاغه، خطبه‌ي ٧٣. مروان ده ماه بعد از خلافت به دست همسرش هلاك شد.

9-موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، صص ٢٨٤ و ٢٨٥.

10-قصص/ ٢١.

11-ر. ك. به: موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٢٩٩.

12-موسوعة كلمات الامام الحسين (ع) ص ٢٨٩.

13-قصص/ ٢٢.

14-موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٣٠٨.

15-بخشي از آيه‌ي ٤٢ سوره‌ي قمر: ... فاخذناهم اخذ عزيز مقتدر.



منبع : رجانيوز








کلمات کليدي :

© کپی رایت توسط : پايگاه فرهنگي نداي آشنا (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .

نوشته شده در تاریخ : 1 دي ماه ، 1388 (501 مشاهده)

[ بازگشت ]




كليه حقوق مادي و معنوي اين پايگاه متعلق به موسسه نداي آشنا مي باشد.
مسئوليت كليه مطالب با ارسال كننده آن خواهد بود.
نقل مطالب با ذكر منبع بلامانع مي باشد.

نصب توسط گروه فني و نگهداري فضا در كارسازهاي (Server) قدرتمند گروه شبكه نور
مدت زمان ایجاد صفحه : 3.15 ثانیه