خوش آمديد به  پايگاه فرهنگي نداي آشنا!

     ويژه نامه ها



     آخرين مقاله ها
تعداد شاخه ها: 15 عدد
تعداد مقالات: 202 عدد 1: از بسم الله الرحمن الرحیم چه می دانید؟  
[دفعات مشاهده : 33 بار]
 2: شرحی بر کیفیت شهادت امام حسین (ع)  
[دفعات مشاهده : 81 بار]
 3: اسرار حماسه کربلا به روایت آیت ‌الله جوادی آملی  
[دفعات مشاهده : 93 بار]
 4: گفتاري از آيت‌الله مصباح يزدي در مورد مقياس ثواب عزاداري و زيارت امام حسين(ع)  
[دفعات مشاهده : 490 بار]
 5: اثرات بی نظیر خواندن زیارت عاشورا  
[دفعات مشاهده : 521 بار]
 6: برخی اعمال شب و روز عرفه  
[دفعات مشاهده : 549 بار]
 7: درس توحید از زبان شیطان!  
[دفعات مشاهده : 472 بار]
 8: شهيد اسطوره‌اي فتوا؛ ميهمان ايرانيان   گزارشي از ورود خانواده شهيد مصطفي محمود مازح به ايران
[دفعات مشاهده : 573 بار]
 9: می ترسید به امام زمان(عج) بر بخورد؟!   مروری بر سیر مقابله شهید هاشمی‌نژاد با انجمن حجتیه/4
[دفعات مشاهده : 526 بار]
 10: شیطنت نکنید و الّا ...   مروری بر سیر مقابله شهید هاشمی‌نژاد با انجمن حجتیه/3
[دفعات مشاهده : 448 بار]
 11: پپسی می‌خوردند و می‌گفتند ما به این کارها کار نداریم!   مروری بر سیر مقابله شهید هاشمی‌نژاد با انجمن حجتیه/2
[دفعات مشاهده : 463 بار]
 12: شهید هاشمی‌نژاد و مقابله با سید حسن ابطحی انجمن‌گرا   مروری بر سیر مقابله شهید هاشمی‌نژاد با انجمن حجتیه/1
[دفعات مشاهده : 428 بار]
 13: ناگفته هایی از زندگی مختار  
[دفعات مشاهده : 410 بار]
 14: مختار ثقفی كيست؟  
[دفعات مشاهده : 415 بار]
 15: روايت محرم در «فتح خون»(سياره‌ی رنج)   فصل‌ نهم
[دفعات مشاهده : 717 بار]
 16: روايت محرم در «فتح خون»(غربال‌ دهر‌)   فصل‌ هشتم
[دفعات مشاهده : 748 بار]
 17: روايت محرم در «فتح خون»(‌‌فصل‌ تمييز خبيث‌ از طيب‌ (اتمام‌ حجت))   فصل‌ هفتم
[دفعات مشاهده : 742 بار]
 18: سُوَید بن عمرو  
[دفعات مشاهده : 747 بار]
 19: ابوعمرو نهشلی  
[دفعات مشاهده : 738 بار]
 20: عمربن عبدالله الجندعی  
[دفعات مشاهده : 758 بار]
 21: ضَرغامَة بن مالک تَغلِبی  
[دفعات مشاهده : 540 بار]
 22: حَجّاج بن مَسرُوق، جُعفِی مُذحَجی  
[دفعات مشاهده : 518 بار]
 23: اَنَس بن حَرثِ کاهِلِی اَسَدی  
[دفعات مشاهده : 507 بار]
 24: جَون بن حویّ مَولی اَبی‎ذر الغِفّاری  
[دفعات مشاهده : 668 بار]
 25: عابس بن ابی شبیب شاکری  
[دفعات مشاهده : 545 بار]
 26: شوذب بن عبدالله  
[دفعات مشاهده : 540 بار]
 27: عَبدُالرحمن بن عَبدالله اَرحَبی  
[دفعات مشاهده : 534 بار]
 28: حَنظَلَة بن سَعد (اسعد) شِبامی  
[دفعات مشاهده : 538 بار]
 29: بُرَیر بن خُضَیر هَمدانیّ کُوفی  
[دفعات مشاهده : 567 بار]
 30: اَسلَم (مُسلِم) بن عَمرو  
[دفعات مشاهده : 539 بار]
 31: واضِحِ تُرکی  
[دفعات مشاهده : 555 بار]
 32: نافِع بن هِلال الجَمَلی  
[دفعات مشاهده : 536 بار]
 33: عَمرو بن قُرظَه خَزرَجی انصاری کوُفی  
[دفعات مشاهده : 523 بار]
 34: زُهیر بن قین بن قَیس اَنماری بَجَلی  
[دفعات مشاهده : 556 بار]
 35: سلمان بن مضارب بن قیس انماری بجلی  
[دفعات مشاهده : 550 بار]
 36: روايت محرم در «فتح خون» (ناشئة ‌‌الليل‌)   فصل‌ ششم
[دفعات مشاهده : 502 بار]
 37: روايت محرم در «فتح خون» (كربلا)   فصل‌ پنجم
[دفعات مشاهده : 502 بار]
 38: روايت محرم در «فتح خون» (قافله‌ي عشق‌ در سفر تاريخ‌)   فصل‌ چهارم
[دفعات مشاهده : 512 بار]
 39: روايت محرم در «فتح خون» (مناظره‌ي عقل‌ و عشق)   فصل‌ سوم
[دفعات مشاهده : 553 بار]
 40: روايت محرم در «فتح خون» ( کوفیان و امام(ع))   فصل‌ دوم
[دفعات مشاهده : 500 بار]
 41: روايت محرم در «فتح خون» ( آغاز هجرت عظیم)   فصل‌ اول
[دفعات مشاهده : 501 بار]
 42: اَبوُ ثُمامَة، عَمرو الصّائِدی  
[دفعات مشاهده : 488 بار]
 43: سعید بن عبدالله حنفی  
[دفعات مشاهده : 560 بار]
 44: حُر بن یزید ریاحی تَمیمی  
[دفعات مشاهده : 521 بار]
 45: حبیب ابن مَظاهر (مُظَهَّر) اَسَدی  
[دفعات مشاهده : 485 بار]
 46: ابُو الشَّعثاء کِندی  
[دفعات مشاهده : 489 بار]
 47: وَهَب بن عبدُالله بن عُمَیر حَبّاب الکَلبی  
[دفعات مشاهده : 510 بار]
 48: عُقبَه بن صلت جهنی  
[دفعات مشاهده : 519 بار]
 49: عُبّاد بن مُهاجر بن اَبی مُهاجر جهنی  
[دفعات مشاهده : 515 بار]
 50: مُجَمِّع بن زیاد بن عَمروُ جَهنی  
[دفعات مشاهده : 515 بار]

     جستجو



     نظرسنجی
نظر شما درباره سایت

خیلی عالیه
میتونه بهتر باشه
جای کار داره
بهترین سایته
نظری ندارم!



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 30
نظرات : 1

     ورود به سایت
نام کاربری

رمز عبور

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امكانات مخصوص كاربران استفاده نمائيد .

     پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 

     لینک دوستان

پايگاه فرهنگي نداي آشنا


تمام لينك ها


لينكستان

golestan


yasinmedia


tebyan


nurolhoda



روايت محرم در «فتح خون» ( کوفیان و امام(ع))
فصل‌ دوم



شهید سید مرتضی آوینی


راوي‌:

اي تشنگان كوثر ولايت! بياييد... من سرچشمه را يافته‌ام. وا اسفا! باطن قبله را رها كرده‌ايد و بر گرد ديوارهايي سنگي مي‌چرخيد؟ بياييد... باطن قبله اينجاست. به خدا، اگر نبود كه خداوند خود اينچنين خواسته، مي‌ديدي كعبه را كه به طواف امام آمده است و حجرالاسود را مي‌ديدي كه با او بيعت مي‌كند. مگر نه اينكه انسان كامل، غايت تكامل عالم است؟ ...اي امت آخر! بر شما چه رفته است؟ مگر تا كجا مي‌توان در محاق غفلت و كوري فرو شد كه خورشيد را نشناخت؟



معاويه مرده است و يزيد بر خلافت خويش از مردم بيعت مي‌گيرد. آيا مي‌توان دست بيعت به يزيد داد و آن‌گاه باز هم به جانب قبله نماز گزارد؟ يزيد كه قبله نمي‌شناسد، يزيد كه نماز نمي‌گزارد. چه رفته است شما را اي امت آخر؟



... مكه، مدينه، بصره... دمشق. آيا در اين ديار خاموشان زنده‌اي باقي نمانده است كه سحر شيطان او را از خويشتن نربوده باشد؟ آيا كسي هست كه روح خويش را به شيطان نفروخته باشد؟ وا محمدا! چرا هيچ دستي و علمي از هيچ جا به ياري حق بلند نمي‌شود؟ آيا همه‌ي دست‌ها را بريده‌اند؟ زبان‌ها را نيز؟ پس چرا هيچ فريادي به دادخواهي برنخاسته است؟



حضرت امام حسين (ع) از روز جمعه سوم شعبان كه قافله‌ي عشق به مكه رسيده است تا هشتم ذي‌الحجه كه مكه را ترك خواهد كرد، چهار ماه و چند روز در اين شهر توقف داشته است... چهار ماه و چند روز. نه، واقعه آن‌همه شتاب‌زده روي نداده است كه كسي فرصت انديشيدن در آن را نيافته باشد... و با اين‌همه، از هيچ شهري جز كوفه ندايي بر نخاست. ما كوفيان را بي‌وفا مي‌دانيم، مظهر بي‌وفايي، و اين حق است؛ اما آيا نبايد پرسيد كه از كوفه گذشته، چرا از مكه و مدينه و بصره و دمشق نيز دستي به ياري حق از آستين بيرون نيامد جز آن هفتاد و چند تن كه شنيده‌ايد و شنيده‌ايم؟ اگر نيك بينديشيم، شايد انصاف اين باشد كه بگوييم باز هم كوفيان! كه در آن سرزمين اموات، جز از كوفه جنبشي برنخاست؛ باز هم كوفيان!



فصل انجماد رسيده و قلب‌ها نيز يخ زده بود. حيات قلب در گريه است و آن «قتيل العبرات» كشته شد تا ما بگرييم و... خورشيد عشق را به ديار مرده‌ي قلب‌هايمان دعوت كنيم و برف‌ها آب شوند و فصل انجماد سپري شود.



مدينه، سرزمين انصار و مقصد هجرت رسول اكرم، رضا به هجرت فرزند رسول خدا داد و خاموش ماند. آيا راست است كه چون مركز خلافت از مدينه به كوفه انتقال يافت، مدينة‌الرسول آسوده از دغدغه‌ي خاطر، تن به تن‌آسايي و عافيت‌طلبي سپرد؟ و اگر حق جز اين است، چرا آن‌گاه كه حسين (ع) مدينه را به قصد مكه ترك گفت، واكنشي آنچنان كه شايسته است از مردم ديده نشد؟



... مكه نيز خود را به تغافل سپرد و كناره گرفت و منتظر ماند تا كار به پايان رسد.



در بصره نيز جز دو قبيله از قبايل پنجگانه‌ي شهر، امام را پاسخي شايسته نگفتند و آن دو قبيله نيز تا خود را به صحراي كربلا برسانند، كار از كار گذشته بود.



اما دمشق، از آغاز، قلمرو معاوية بن ابي‌سفيان و والياني از زمره‌ي او بود و آنان در طول اين سال‌ها با دغل‌بازي كار را بدانجا كشيده بودند كه عداوت مردم شام با علي بن ابي‌طالب صبغه‌اي ديني يافته بود.



... و بالاخره كوفه _ چه آهنگ ناخوشايندي دارد اين نام، و چه بار سنگيني از رنج با خود مي‌آورد! باري به سنگيني همه‌ي رنج‌هايي كه علي (ع) از كوفيان كشيد... بگذار رنج‌هاي زهرا و حسن و حسين را نيز بر آن بيفزايم؛ باري به سنگيني همه‌ي رنجي كه در اين آيه‌ي مباركه نهفته است: لقد خلقنا الانسان في كبد.(1) آه چه رنجي!



در كتاب «پس از پنجاه سال» درباره‌ي كوفه و كوفيان آمده است:



چون معاويه از ابن كوا پرسيد مردم شهرهاي اسلامي چگونه خلق و خويي دارند، وي درباره‌ي مردم كوفه گفت: «آنان با هم در كاري متفق مي‌شوند، سپس دسته دسته خود را از آن بيرون مي‌كشند.»(2) از سال سي و ششم هجري تا سال هفتاد و پنجم كه عبدالملك بن مروان، حجاج را بر اين شهر ولايت داد و او با سياست خشن و بلكه وحشتناك خود نفسها را در سينه‌ي صاحبان آن خفه كرد، سالهاي اندكي را مي‌توان ديد كه كوفه از آشوب و درگيري و دسته‌بندي بركنار بوده است. به خاطر همين تلون مزاج و تغيير حال آني است كه معاويه به يزيد سفارش كرد اگر عراقيان هر روز عزل عاملي را از تو بخواهند بپذير، زيرا برداشتن يك حاكم، آسان‌تر از روبه‌رو شدن با صد هزار شمشير است و گويا پايان كار اين مردم را به‌روشني تمام مي‌ديد كه وقتي درباره‌ي حسين (ع) به او وصيت مي‌كرد، گفت: «اميدوارم آنان كه پدر او را كشتند و برادر او را خوار ساختند گزند وي را از تو باز دارند.» مي‌توان گفت: بيشتر مردم كوفه كه علي را در جنگ بصره ياري كردند، سپس در نبرد صفين در كنار او ايستادند براي آن بود كه مي‌خواستند مركز خلافت اسلامي از حجاز به عراق منتقل شود تا با بدست آوردن اين امتياز بتوانند ضرب شستي به شام نشان دهند. رقابت شامي و عراقي تازگي نداشت... همين كه معاويه مرد، كوفه دانست كه فرصتي مناسب براي اقدامي تازه بدست آمده است.



بدون شك در اين هنگام گروهي نه چندان اندك از مسلمانان پاكدل در اين شهر زندگي مي‌كردند كه از دگرگون شدن سنت پيامبر به ستوه آمده بودند و در دل رنج مي‌بردند و مي‌خواستند امامي عادل برخيزد و بدعتهاي چندين ساله را بزدايد، اما اكثريت قوي اگر هم چنين ادعايي داشتند سرپوشي بود براي انتقام از شكستهاي گذشته و از جمله شكست در نبرد صفين، و كينه‌كشي يماني از مضري....(3)



در همين روزها كه دمشق نگران بيعت‌نكردگان حجاز بود، در كوفه حوادثي مي‌گذشت كه از طوفاني سهمگين خبر مي‌داد. شيعيان علي كه در مدت بيست سال حكومت معاويه صدها تن كشته داده بودند و همين تعداد و يا بيشتر از آنان در زندان بسر مي‌برد، همين كه از مرگ معاويه آگاه شدند، نفسي براحت كشيدند. ماجراجوياني هم كه ناجوانمردانه علي را كشتند و گرد پسرش را خالي كردند تا دست معاويه در آنچه مي‌خواهد باز باشد ـ و به حكم من اعان ظالماً سلطه الله عليه(4) همين كه معاويه به حكومت رسيد و خود را از آنان بي‌نياز ديد به آنها اعتناي درستي نكرد؛ از فرصت استفاده كردند و در پي انتقام بر آمدند، تا كينه‌اي كه از پدر در دل دارند، از پسر بگيرند. دسته‌بنديها شروع شد. شيعيان علي در خانه‌ي سليمان بن صرد خزاعي گرد هم آمدند، سخنراني‌ها آغاز شد. ميزبان كه سرد و گرم روزگار را چشيده و بارها رنگ‌پذيري همشهريان خود را ديده بود گفت: «مردم! اگر مرد كار نيستيد و بر جان خود مي‌ترسيد، بيهوده اين مرد را مفريبيد!» از گوشه و كنار فريادها بلند شد كه: «ابداً ابداً ما از جان خود گذشتيم، با خون خود پيمان بستيم كه يزيد را سرنگون خواهيم كرد و حسين را به خلافت خواهيم رساند!» سرانجام نامه نوشتند: «سپاس خدا را كه دشمن ستمكار ترا درهم شكست. دشمني كه نيكان امت محمد را كشت و بدان مردم را بر سر كار آورد. بيت‌المال مسلمانان را ميان توانگران و گردنكشان قسمت كرد. اكنون هيچ مانعي در راه زمامداري تو نيست. حاكم اين شهر (نعمان بن بشير) در كاخ حكومتي بسر مي‌برد. ما نه با او انجمن مي‌كنيم و نه در نماز او حاضر مي‌شويم.»



تنها اين نامه نبود كه چندين تن از شيعيان پاك‌دل و يك‌رنگ حسين براي او فرستادند. شمار نامه‌ها را صدها و بلكه هزارها گفته‌اند. اما در همان روزها كه پيكي از پس پيكي از كوفه به مكه مي‌رفت و چنانكه نوشته‌اند گاه يك پيك چند نامه با خود همراه داشت، نامه‌براني هم ميان كوفه و دمشق در رفت و آمد بودند و نامه‌هايي با خود همراه داشتند كه در آن به يزيد چنين نوشته شده بود «اگر كوفه را مي‌خواهي بايد حاكمي توانا و باكفايت براي اين شهر بفرستي چه نعمان بن بشير مردي ناتوان است، يا خود را به ناتواني زده است.»



متأسفانه تاريخ متن همه‌ي آن نامه‌ها را كه به مكه و دمشق فرستاده شده و نيز نام امضاكنندگان آن را، براي ما ضبط نكرده است. اگر چنين اسنادي را در دست داشتيم يا اگر آن نامه‌ها تا امروز مانده بود، مطمئناً مي‌ديديم كه گروهي بسيار به خاطر محافظه‌كاري و ترس از روز مبادا زير هر دو دسته از نامه‌ها را امضا كرده‌اند.(5)



شمار نامه‌ها تا آنجا افزايش يافت كه امام از پاسخ ناگزير شد. امام حسين‌(ع) بر همان پيماني عمل كرد كه خداوند از انبيا و اوصياي ايشان و علما در امر به معروف و نهي از منكر ستانده است. آري، حضور ياران حق‌، حجت را تمام مي‌كند... اما آيا امام‌، مردم كوفه را نمي‌شناخته است؟ آيا او فراموش كرده بود كه پدرش از مردم كوفه چه كشيده است؟



راوي:



آن كدام رنج طاقت‌فرسايي است كه چاه‌ها را رازدار ناله‌هاي علي (ع) كرده است؟ هيچ ديده‌اي كه نخل‌ها بگريند؟... هرگز غروب‌هنگام در نخلستان‌هاي كوفه بوده‌اي؟



گويي هنوز صداي بغض‌آلود امام علي (ع) از فاصله‌ي قرن‌ها تاريخ به گوش مي‌رسد كه با مردم كوفه مي‌گويد: «يا اشباه الرجال و لا رجال ... ـ اي نامردمان مردم‌نما، اي آنان كه همچون اطفال در عالم رؤياهاي خويش غرقه‌ايد و عقلتان همچون نوعروسان تازه به حجله رفته است! دوست داشتم كه شما را هرگز نمي‌ديدم و نمي‌شناختم كه مرا از آن جز ندامت و اندوه نصيبي نرسيده است. خداوند مرگتان دهد كه قلبم را سخت چركين كرده‌ايد و سينه‌ام را از غيظ آكنده‌ايد... چون در ايام تابستان شما را به جنگ فرا خواندم، گفتيد اكنون در بحبوحه‌ي خرماپزان است، بگذار تا گرما كمي پايين افتد! و چون در زمستان شما را گسيل داشتم، گفتيد اكنون چله‌ي زمستان است، بگذار تا سوز سرما فرو نشيند! و اين بهانه‌ها همه تنها براي فرار از سرما و گرماست. شما كه از سرما و گرما اينچنين مي‌گريزيد، از شمشير دشمن چگونه خواهيد گريخت؟...»(6)



مگر امام فراموش كرده بود كه كوفيان با برادرش امام حسن مجتبي چه كردند؟ از يك سو گرداگرد او را گرفتند و از ديگر سو براي معاويه نامه نوشتند كه اگر مي‌خواهي، حسن را دست‌بسته نزد تو مي‌فرستيم!



آري، امام كوفيان را مي‌شناخت. اما امام، در اداي آن عهد ازلي، هرگز مأذون نيست كه حجت ظاهر را رها كند. چگونه مي‌توان همه‌ي آن هزاران نامه را ناديده انگاشت و حكم بر تأويل كرد؟ و از آن گذشته، اگر امام به دعوت كوفيان اعتماد نكند چه كند؟ آيا مي‌توان با يزيد دست بيعت داد و باز هم به جانب قبله نماز گزارد؟ مفهوم صلح با يزيد چه مي‌توانست باشد؟ معاوية بن ابي‌سفيان خلافت را با حكم شوراي حكميت غصب كرده بود، اما يزيد چه؟ با اين بدعت تازه كه خلافت را به سلطنتي موروثي تبديل مي‌كرد چه بايد كرد؟ آيا امام خود را به يمن برساند و آنجا، ايمن از شر يزيد، دل به حيات دنيا خوش دارد و امت محمد را به بني‌اميه وا گذارد؟ چاره چيست؟ معاوية بن ابي‌سفيان يزيد را توصيه كرده است كه امام حسين (ع) را به خودش وا نگذارد. يا بايد با يزيد بيعت كرد و بر اين بدعت تازه در حاكميت اسلام مهر تأييد نهاد و تاريخ آينده را سراسر به بي‌راهه‌اي ظلماني و بي‌سرانجام كشاند، و يا از بيعت با يزيد سر باز زد؛ و در اين صورت، آيا بايد رمه را به گرگي كه خود را به چهره‌ي شبانان آراسته است وا گذاشت و گريخت؟


راوي‌:

خون حسين و اصحابش كهكشاني است كه بر آسمان دنيا راه قبله را مي‌نماياند. بگذار اصحاب دنيا ندانند. كرم لجن‌زار چگونه بداند كه بيرون از دنيايي كه او تن مي‌پرورد، چيست؟ زمين و آسمان او همان است، و اگر او را از آن لجن‌زار بيرون كشند، مي‌ميرد.

امت محمد را آن روز جز حسين ملجأ و پناهي نبود. چه خود بدانند و چه ندانند، چه شكر نعمت بگزارند و چه نگزارند، واقعه‌ي عاشورا دروازه‌اي از نور است كه آنان را از ظلم‌آباد يزيديان به نورآباد عشق رهنمون مي‌شود...

اگر نبود خون حسين، خورشيد سرد مي‌شد و ديگر در آفاق جاودانه‌ي شب‌ نشاني از نور باقي نمي‌ماند... حسين چشمه‌ي خورشيد است. شمار نامه‌ها تا آنجا افزايش يافت كه حجت ظاهر تمام شد و امام را ناگزير داشت كه پاسخ دهد: «سخن شما اين بود كه ما را پيشوايي نيست و مرا انتظار مي‌كشيد كه به سوي شما بيايم، شايد كه خداوند بدين سبب شما را بر حق و هدايت گرد آورد. اكنون برادر و عموزاده‌ام را كه سخت مورد وثوق من است به سوي شما گسيل مي‌دارم، تا مرا از صدق آنچه در نامه‌هاي شماست بياگاهاند و اگر اينچنين شد، زود است كه به جانب شما شتاب كنم. به جان خود سوگند مي‌خورم كه امام آن كسي است كه در ميان مردم بر كتاب خدا حكم كند و مجري عدالت باشد، حق را بپايد و خود را بر آنچه مرضي خداست حفظ كند.»(7)

امام اين نامه را به «مسلم بن عقيل» سپرد و او را همراه با «قيس بن مسهر صيداوي» روانه‌ي كوفه ساخت. آيا بايد همه‌ي آنچه را كه بر اين دو مظلوم رفت باز گوييم؟

مسلم بن عقيل با همه‌ي دشواري‌هايي كه در راه داشت و ذكر آنها به درازا مي‌كشد به كوفه رسيد، اما با فاصله‌ي چند روز عبيدالله بن زياد نيز خود را به كوفه رساند. نوشته‌اند:

«مسلم به كوفه در آمد و در خانه‌ي مختار بن ابي‌عبيده‌ي ثقفي سكونت كرد. شيعيان دسته دسته به خانه‌ي مختار مي‌آمدند و او نامه‌ي حسين را براي آنان مي‌خواند و آنان مي‌گريستند و بيعت مي‌كردند. مورخان شيعه و سني در شمار بيعت‌كنندگان به‌اختلاف سخن گفته‌اند و بعضي به راه مبالغه رفته‌اند. رقم بيشتر، تمام مردم كوفه و كمتر از آن يكصد هزار و هشتاد هزار و كمترين رقم دوازده هزار نفر است... [مسلم‌] وقتي استقبال مردم شهر را ديد به حسين نوشت: به‌راستي مردم اين شهر گوش به‌فرمان و در انتظار رسيدن تواند.»(8)

اين آغاز كار بود و اما پايان آن را هم شنيده‌ايد! جاسوسان كه عبيدالله را از نهانگاه مسلم خبر دادند، عبيدالله «هاني بن عروه» را به قصر كشاند و او را وا داشت كه مسلم را تسليم كند. هاني استنكاف كرد و مجروح و خون‌آلود به زندان افتاد... مسلم دانست كه ديگر درنگ جايز نيست و بايد از نهانگاه بيرون آيد و جنگ را آغاز كند. جارچيان شعار «يا منصور امت»(9) دادند و ياران مسلم از هر سوي گرد آمدند. مسلم آنها را به دسته‌هايي چند تقسيم كرد و هر دسته‌اي را به يكي از بزرگان شيعه سپرد. دسته‌اي از اين جمعيت به سوي قصر ابن زياد هجوم بردند... «ابي‌مخنف» از «يونس بن اسحق» و او از «عباس جدلي» روايت كرده است كه گفت: «ما چهار هزار نفر بوديم كه همراه با مسلم بن عقيل براي دفع ابن زياد به قصر الاماره هجوم برديم، اما هنوز بدانجا نرسيده بوديم كه سيصد نفر شديم... مردم با شتاب پراكنده مي‌شدند و مسلم را وا مي‌گذاشتند، تا آنجا كه زن‌ها مي‌آمدند و دست پسران يا برادران خويش را مي‌گرفتند و به خانه مي‌بردند و مردان نيز مي‌آمدند و فرزندان خويش را مي‌گفتند كه سر خويش گيريد و برويد كه فردا چون لشكر شام رسد، در برابر ايشان تاب نخواهيم آورد... و كار بدينسان گذشت تا هنگام نماز شد. آن‌گاه كه مسلم نماز مغرب را در مسجد ادا كرد از آن جماعت جز سي تن با او نمانده بودند و آن سي تن نيز بعد از نماز پراكنده شدند تا آنجا كه مسلم چون پاي از باب كنده بيرون نهاد هيچ كس با او نبود.»(10)

شايد در اين روايت، عباس جدلي كار را به اغراق كشانده باشد تا از تنهايي و غربت مسلم در كوفه تصويري هرچند دردناك‌تر بسازد، چرا كه ما مي‌دانيم از اصحاب كربلايي امام عشق كه در عاشورا با او به شهادت رسيدند، بودند مرداني چون «حبيب بن مظاهر» و «مسلم بن عوسجه» كه در كوفه نيز مسلم را همراهي مي‌كردند... اما چه شد كه چون مسلم بن عقيل از مسجد بيرون آمد، هيچ كس با او نبود؟ خدا مي‌داند. روايات در اين باره گويايي ندارند. اما آنچه كه از پاسخ گفتن به اين سؤال مهم‌تر است، اين است كه ما بدانيم چرا مردم كوفه با آن شتاب از گرد مسلم پراكنده شدند. چنان كه نوشته‌اند، در آن ساعت كه مردم قصر الاماره را در محاصره گرفتند، تنها سي تن از قراولان و بيست تن از سران كوفه و خانواده‌ي ابن‌زياد در آنجا بودند. چه شد كه اين جمعيت چند هزار نفري نتوانستند كار را يكسره كنند و آن‌همه درنگ كردند كه... گاه نماز مغرب رسيد و آن شد كه شد؟

براي پاسخ دادن به اين سؤال بايد مردم كوفه را شناخت. آنچه از بازنگري تاريخ كوفه بر مي‌آيد اين است كه مردم كوفه همواره در برابر اميران ستمكار ناتوان بوده‌اند، اما نرم‌خويي را هميشه با درشتي پاسخ داده‌اند:

عاجز و مسكين هر چه ظالم و بدخواه‌
ظالم و بدخواه هر چه عاجز و مسكين‌

روحيه‌اي كه بنيان وجود خوارج در خاك آن پا گرفته است، بيش از همه در مردم كوفه ظهور دارد: جهالت، زودخشمي، ظاهرگرايي و ظاهربيني، تذبذب و ترديد و هيجان‌زدگي، خشوع شرك‌آميز در برابر ظلمه و تكبر در برابر مظلوم، عجولانه و بي‌تدبير گام پيش نهادن و تسليم در برابر ندامت... آن‌همه شتاب‌زده پاي در عمل مي‌نهادند كه فرصتي براي تفكر و تدبير باقي نمي‌ماند و چه زود كارشان به پشيماني مي‌كشيد؛ و عجبا كه براي جبران اين پشيماني نيز به راه‌هايي مي‌افتادند كه بازگشتي نداشت!

عبيدالله بن زياد چه نيك اين مردم را مي‌شناخت. شيوه‌ي كار او در اين واقعه براي همه‌ي تاريخ بسيار عبرت‌انگيز است. جماعتي از اشراف را كه در اطرافش بودند به ميان مردم فرستاد تا آنان را از سپاه موهوم شام بترسانند:

«مگر نمي‌دانيد كه سپاه شام در راه است؟ بترسيد از آنكه لشكريان شام بر شما مسلط شوند. آنان را كه مي‌شناسيد؛ دشمني ديرينه‌ي آنان را كه با خود مي‌دانيد. واي اگر آنان بر شما تسلط يابند! خشك و تر را مي‌سوزانند و زنان و دختران شما را در ميان خويش قسمت مي‌كنند.»

و آتش شايعه چه زود در ميان بيشه‌زار خشك گسترده مي‌شود! وقتي مردمي اينچنين‌اند، ديگر چه نيازي است كه ابن زياد دست به اسلحه برد؟ سپاه موهوم شام! آن هم در آن هنگامه‌اي كه شام هنوز از اضطراب مرگ معاويه به خود نيامده، نگراني حجاز و مصر نيز بر آن افزون گشته است... و هيچ عاقلي نبود كه بينديشد: گيريم كه اينچنين سپاهي نيز در راه باشد، كِي به كوفه خواهد رسيد؟ يك ماه ديگر، بيست روز ديگر؟

حيله‌ي ابن زياد كارگر افتاد و جمعيت از گرد مسلم پراكنده شدند. مسلم تنها ماند، اگرچه از اصحاب عاشورايي امام حسين (ع)، بودند مرداني كه آن روز در كوفه مي‌زيستند و هنوز به موكب عشق الحاق نيافته بودند: عبدالله بن شداد ارحبي، هاني بن هاني سبيعي، سعيد بن عبدالله حنفي، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و... آنها بعدها نشان دادند كه از آن پايمردي كه تا آخرين لحظه در كنار مسلم بمانند و بجنگند، برخوردار بوده‌اند. چه شد كه مسلم آن‌همه تنها و غريب ماند كه گذارش به خانه‌ي «طوعه» كنيز آزادشده‌ي اشعث بن قيس و زوجه‌ي «اسد خضرمي» بيفتد؟

هر آن‌سان كه بود، ابن زياد از نهانگاه مسلم آگاه شد و «محمد بن اشعث بن قيس» را كه از سرهنگان معتمد او بود همراه با «عبدالله بن عباس سلمي» و هفتاد تن از قبيله‌ي قيس فرستاد تا مسلم را بگيرند و بياورند. مسلم چون صداي پا و شيهه‌ي اسبان را شنيد، دانست كه چه روي داده است و خود شمشير كشيده بيرون آمد تا اهل خانه را از گزند سپاهيان ابن زياد در امان دارد و چون پاي بيرون گذاشت و ديد كوفيان را كه از فراز بام‌ها، با سنگ و رسته‌هايي آتش‌زده از ني بر او حمله‌ور شده‌اند، با خود گفت: «آيا اين هنگامه براي ريختن خون فرزند عقيل بر پا شده است؟ اگر اينچنين است، پس اي نفس بيرون شو به سوي مرگي كه از او گريزگاهي نيست...»(11)

مسلم را به بام قصر بردند و گردن زدند و بدنش را به زير افكندند. هاني بن عروه را نيز... دست‌بسته به بازار بردند و به قتل رساندند، در حالي كه مي‌گفت: «الي الله المنقلب والمعاد اللهم الي رحمتك و رضوانك ـ بازگشت به سوي خداست... معبودا، اينك به سوي رحمت و رضوان تو بال مي‌گشايم.»(12)

بعد از آن، به فرمان ابن زياد، «عبدالاعلي كلبي» و «عمار بن صلخت ازدي» را نيز كه از ياوران مسلم در قيام كوفه و از شجاعان شهر بودند، به قتل رساندند. آن‌گاه جنازه‌ي مطهر مسلم و هاني را در كوچه و بازار بر زمين كشاندند و در محله‌ي گوسفندفروشان به دار كشيدند... قيام مسلم در كوفه در روز هشتم ذي‌الحجه بود، كه آن را «يوم الترويه» گويند، و شهادتش در روز عرفه، چهارشنبه نهم ذي‌الحجه... امام اكنون در راه كوفه است و دو تن از فرزندان مسلم بن عقيل (عبدالله و محمد) نيز با او همراهند. آه! نزديك بود كه فراموش كنم؛ اگر روايت «اعثم كوفي»(13) درست باشد، اكنون دختر سيزده ساله‌ي مسلم نيز در راحله‌ي عشق همسفر دختران امام حسين (ع) است.(14)


پی نوشت ها:

1- بلد/ ٤.

2-تاريخ تمدن اسلامي، ج ٤، ص ٦٤.

3-پس از پنجاه سال...، صص ١٠٥ _ ١٠٢.

4-«كسي كه ستمكاري را ياري كند خدا آن ظالم را بر وي مسلط خواهد كرد.» حديث نبوي. ر. ك. به: علأالدين علي المتقي، كنزالعمال في سنن الاقوال و الافعال، ١٦ج، الرساله، بيروت، ١٣٦٤ (هـ. ش.)، ج١٥، حديث شماره‌ي ٤٤١٥٤.

5-پس از پنجاه سال...، صص ١١٥ _ ١١٣.

6-نهج‌البلاغه/ خطبه‌ي ٢٧.

7-موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٣١٢.

8-پس از پنجاه سال...، صص ١٢٣ _ ١٢٢.

9-يعني: «اي ياري‌شده، بميران!» مأخوذ از آيه‌ي ٣٣ از سوره‌ي اسري، شعار مسلمانان در جنگ بدر.»

10-نگاه كنيد به: شيخ عباس قمي، منتهي‌الامال، مطبوعاتي حسيني، تهران، ص ٣٧١.

11-نگاه كنيد به منتهي‌الامال، ص ٣٧٣.

12-نگاه كنيد به منتهي‌الامال، ص ٣٧٨.

13-ابومحمد احمد بن علي بن اعثم كوفي، محدث، شاعر و مورخ شيعي (متوفي ٣١٤ هـ. . ق.). برخي مورخين نام وي را «اعثم كوفي» ذكر كرده‌اند. او نويسنده‌ي كتاب «الفتوح» در شرح وقايع پس از رحلت پيامبر تا پايان واقعه‌ي عاشوراست.

14-نگاه كنيد به منتهي‌الامال، ص ٣٧٨.



منبع : رجانيوز








کلمات کليدي :

© کپی رایت توسط : پايگاه فرهنگي نداي آشنا (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .

نوشته شده در تاریخ : 1 دي ماه ، 1388 (500 مشاهده)

[ بازگشت ]




كليه حقوق مادي و معنوي اين پايگاه متعلق به موسسه نداي آشنا مي باشد.
مسئوليت كليه مطالب با ارسال كننده آن خواهد بود.
نقل مطالب با ذكر منبع بلامانع مي باشد.

نصب توسط گروه فني و نگهداري فضا در كارسازهاي (Server) قدرتمند گروه شبكه نور
مدت زمان ایجاد صفحه : 1.52 ثانیه