فصل سوم
شهید سید مرتضی آوینی ـ راوي: آماده باشيد كه وقت رفتن است.
عقل ميگويد بمان و عشق ميگويد برو... و اين هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود.
در روز هشتم ذيالحجه، يوم الترويه، امام حسين (ع) آگاه شد كه عمرو بن سعيد بن عاص با سپاهي انبوه به مكه وارد شده است تا او را مخفيانه دستگير كنند و به شام برند واگرنه... حرمت حرم امن را با خون او بشكنند.
آنان كه رو به سوي قبلهي خويش نماز ميگزارند معناي حرمت حرم امن را چه ميدانند؟ كعبهي آنان كه در مكه نيست تا حرمت حرم مكه را پاس دارند؛ كعبهي آنان قصر سبزي است در دمشق كه چشم را خيره ميكند. آنجا بهشتي است كه در زمين ساختهاند تا آنان را از بهشت آسماني كفايت كند... و از آنجا شيطان بر قلمرو گناه حكم ميراند، بر گمگشتگان برهوت وهم، بر خيالپرستاني كه در جوار بهشت لايتناهاي رضوان حق، سر به آخور غرايز حيواني و دل به مرغزارهاي سبزنماي حيات دنيا خوش داشتهاند، حال آنكه اينهمه، سرابي است كه از انعكاس نور در كوير مردهي دلهاي قاسيه پيدا آمده است.
كعبه قبلهي احرار است، رستگان از بندگي غير؛ اما اينان بت خويشتن را ميپرستند. امام براي اعمال حج احرام بسته است ولكن اينان احرام بستهاند تا شمشيرهاي آختهي خويش را از چشمها پنهان دارند... شكستن حرمت حرم خدا براي آنان كه كعبه را نميشناسند چندان عظيم نمينمايد و اگر با آنان بگويي كه امام حسين (ع) براي پرهيز از اين فاجعه مكه را ترك گفته است در شگفت خواهند آمد... اما آن كه ميداند حرم خدا نقطهي پيوند زمين و آسمان است، در مييابد كه شكستن حرمت حرم آنهمه عظيم است كه چيزي را با آن قياس نميتوان كرد.
بلا در كمين نزول بود و ابرهاي سياه از همه سو، شتابان، بر آسمان درهي تنگ مكه گرد ميآمدند و فرشتگان همهي آسمانها در انتظارِ كلام «كن» بيقرار بودند: و اذا قضي امرا فانما يقول له كن فيكون.(1) در ميان «كن» و «يكون» تنها همين «فا» (ف) فاصله است، و آن هم در كلام، نه در حقيقت. آيا امام كه خود باطن كعبه است، اذن خواهد داد كه اين بدعت عظيم واقع شود و حرمت حرم با خون او شكسته شود؟... خير.
امام حج را با نيت عمرهي مفرده به پايان بردند و آنگاه عزم رحيل را با كاروانيان در ميان نهادند:
«الحمدلله، ماشاءالله و لا قوة الا بالله و صلي الله علي رسوله... مرگ، بر بنيآدم، چون گردنآويزي بر گردن دختري زيبا آويخته است، و چه بسيار است وله و اشتياق من به ديدار اسلافم، [چون] اشتياق يعقوب به ديدار يوسف؛ و براي من قتلگاهي اختيار شده است كه اكنون ميبينمش. گويا ميبينم كه بند بند مرا گرگان بيابان، بين نواويس و كربلا از هم ميدرند و از من شكمبههاي خالي و انبانهاي گرسنهي خويش را پر ميكنند.»
«گريزگاهي نيست از آنچه بر قلم تقدير رفته است. رضايت خدا، رضايت ما اهلبيت است؛ بر بلايش صبر ميورزيم و او نيز با ما در آنچه پاداش صابرين است وفا خواهد كرد. اگر پود از جامه جدا شود، اهل بيت نيز از رسول خدا جدا خواهند شد... آنان در حظيرةالقدس با او جمع خواهند آمد، چشمش بدانان روشن خواهد شد و بر وعدهاي كه بدانان داده است وفا خواهد كرد. اكنون آن كه مشتاق است تا خون خويش را در راه ما بذل كند و نفس خود را براي لقاي خدا آماده كرده است... پس همراه ما عزم رحيل كند كه من چون صبح شود به راه خواهم افتاد. انشاءالله.»(2)
راوي:
صبح شد و بانگ الرحيل برخاست و قافلهي عشق عازم سفر تاريخ شد... خدايا، چگونه ممكن است كه تو اين باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشي كه در شب هشتم ذيالحجهي سال شصتم هجري مخاطب امام بودهاند، و ديگران را از اين دعوت محروم خواسته باشي؟ آنان را ميگويم كه عرصهي حياتشان عصري ديگر از تاريخ كرهي ارض است. هيهات ما ذلك الظن بك ـ ما را از فضل تو گمان ديگري است.(3) پس چه جاي ترديد؟ راهي كه آن قافلهي عشق پاي در آن نهاد راه تاريخ است و آن بانگ الرحيل هر صبح در همه جا برميخيزد، واگرنه، اين راحلان قافلهي عشق، بعد از هزار و سيصد و چهل و چند سال به كدام دعوت است كه لبيك گفتهاند؟
الرحيل! الرحيل!
اكنون بنگر حيرت ميان عقل و عشق را!
اكنون بنگر حيرت عقل را و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طريق عشق ميدانند كه ماندن نيز در رفتن است، جاودانه ماندن در جوار رفيق اعلي، و اين اوست كه ما را كشكشانه به خويش ميخواند.
«ابوبكر عمر بن حارث»، «عبدالله بن عباس» كه در تاريخ به «ابن عباس» مشهور است، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر و بالاخره محمد بن حنفيه، هر يك به زباني با امام سخن از ماندن ميگويند... و آن ديگري، عبدالله بن جعفر طيار، شوي زينب كبري (ع)، از «يحيي بن سعيد»، حاكم مكه، براي او اماننامه ميگيرد... اما پاسخ امام در جواب اينان پاسخي است كه عشق به عقل ميدهد؛ اگرچه عقل نيز اگر پيوند خويش را با سرچشمهي عقل نبريده باشد، بيترديد عشق را تصديق خواهد كرد.
محمد بن حنفيه كه شنيد امام به سوي عراق كوچ كرده است، با شتاب خود را به موكب عشق رساند و دهانهي شتر را در دست گرفت و گفت: «يا حسين، مگر شب گذشته مرا وعده ندادي كه بر پيشنهاد من بينديشي؟» محمد بن حنفيه، برادر امام، شب گذشته او را از پيمانشكني مردم عراق بيم داده بود و از او خواسته بود تا جانب عراق را رها كند و به يمن بگريزد.
امام فرمود: «آري، اما پس از آنكه از تو جدا شدم، رسول خدا به خواب من آمد و گفت: اي حسين، روي به راه نه كه خداوند ميخواهد تو را در راه خويش كشته بيند.» محمد بن حنفيه گفت: «انا لله و انا اليه راجعون...»(4)
راوي:
عقل ميگويد بمان و عشق ميگويد برو؛ و اين هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نيز اگر پيوند خويش را با چشمهي خورشيد نبرد، عشق را در راهي كه ميرود، تصديق خواهد كرد؛ آنجا ديگر ميان عقل و عشق فاصلهاي نيست.
عبدالله بن جعفر طيار، شوي زينب كبري (ع) نيز دو فرزند خويش ـ «عون» و «محمد» ـ را فرستاد تا به موكب عشق بپيوندند و با آن دو، نامهاي كه در آن نوشته بود: «شما را به خدا سوگند ميدهم كه از اين سفر باز گردي. از آن بيم دارم كه در اين راه جان دهي و نور زمين خاموش شود. مگر نه اينكه تو سراج منير راهيافتگاني؟»... و خود از عمرو بن سعيد بن عاص درخواست كرد تا اماننامهاي براي حسين بنويسد و او نوشت.(5)
راوي:
عجبا! امام مأمن كرهي ارض است و اگر نباشد، خاك اهل خويش را يكسره فرو ميبلعد، و اينان براي او اماننامه ميفرستند... و مگر جز در پناه حق نيز مأمني هست؟
عقل را ببين كه چگونه در دام جهل افتاده است! و عشق را ببين كه چگونه پاسخ ميگويد: «آن كه مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت ميكند هرگز تفرقهافكن نيست و مخالفت خدا و رسول نكرده است. بهترين امان، امان خداست. و آنكس كه در دنيا از خدا نترسد، آنگاه كه قيامت برپا شود در امان او نخواهد بود. و من از خدا ميخواهم كه در دنيا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم...»(6)
عبدالله بن جعفر طيار بازگشت، اگرچه زينب كبري (عليهاالسلام) و دو فرزند خويش ـ عون و محمد ـ را در قافلهي عشق باقي گذاشت.
راوي :
ياران! اين قافله، قافلهي عشق است و اين راه كه به سرزمين طف در كرانهي فرات ميرسد، راه تاريخ است و هر بامداد اين بانگ از آسمان ميرسد كه: الرحيل، الرحيل. از رحمت خدا دور است كه اين باب شيدايي را بر مشتاقان لقاي خويش ببندد. اين دعوت فيضاني است كه عليالدوام، زمينيان را به سوي آسمان ميكشد و... بدان كه سينهي تو نيز آسماني لايتناهي است با قلبي كه در آن، چشمهي خورشيد ميجوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمي دارد در تپيدن: حسين، حسين، حسين، حسين. نميتپد، حسين حسين ميكند.
ياران! شتاب كنيد كه زمين نه جاي ماندن، كه گذرگاه است... گذر از نفس به سوي رضوان حق. هيچ شنيدهاي كه كسي در گذرگاه، رحل اقامت بيفكند؟... و مرگ نيز در اينجا همان همه با تو نزديك است كه در كربلا، و كدام انيسي از مرگ شايستهتر؟ كه اگر دهر بخواهد با كسي وفا كند و او را از مرگ معاف دارد، حسين كه از من و تو شايستهتر است.
الرحيل، الرحيل! ياران شتاب كنيد.
پی نوشتها:
1. بقره/ ١١٧.
2. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع) ، ص ٣٢٨.
3. عبارتي از دعاي كميل.
4. سيد بن طاووس، اللهوف علي قتلي الطفوف، سيد احمد زنجاني، انتشارات جهان، صص ٦٥ _ ٦٤.
5. نگاه كنيد به منتهيالامال، ص ٣٨٥.
6. موسوعة كلمات الامام الحسين ٧، ص ٣٣٣.
منبع : رجانيوز
© کپی رایت توسط : پايگاه فرهنگي نداي آشنا (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .