فصل هفتم
شهید سید مرتضی آوینی:
راوي:
فجر صادق دميد و مؤذن آسماني در ميان زمين و آسمان ندا در داد: سبوح قدوس رب الملائك و الروح. امام به نماز فجر ايستاد و اصحاب به او اقتدا كردند و ظاهر و باطن و اول و آخر به هم پيوست. ميان ظاهر و باطن وادي حيرتي است كه عقل در آن سرگردان است. تن در دنياست و جان در آخرت؛ اين يك به سوي خاك ميكشاند و آن يك به سوي آسمان، و چشم حس، ظاهربين است.
در ميان لشكر عمر سعد نيز بسيارند كساني كه به نماز ايستادهاند. وا اسفا! چگونه بايد به آنان فهماند كه اين نماز را سودي نيست اكنون كه تو با باطن قبله سر جنگ گرفتهاي؟ وا اسفا! چگونه بايد اين جماعت را از باديهي وهم ميان ظاهر و باطن رهاند؟ امام باطن قبله است و نماز را بايد به سوي قبله گزارد. آيا هيچ عاقلي پشت به قبله نماز ميگزارد؟
نماز آنگاه نماز است كه ميان ظاهر و باطن جمع شود واگرنه، مقتداي آن نماز كه در لشكر يزيد بخوانند شيطان است. اسلام لباسي نيست كه با پيكر جاهليت جفت بيايد، اما اينجا دنياست و باديهي وهم ميان ظاهر و باطن فاصله انداخته است. شيطان جاهلان متنسك را با نماز ميفريبد. در اينجاست كه ائمهي كفر همواره از پيراهن عثمان علم جنگ با علي (ع) ميسازند. اگر آنان پرده از مطامع دنيايي خويش بر ميداشتند كه اين خيل انبوه با آنان همراه نميشد. جاهليت ريشه در باطن دارد و اگر نبود كوير مردهي دلهاي جاهلي، شجرهي خبيثهي بنياميه كجا ميتوانست سايهي جهنمي حاكميت خويش را بر جامعهي اسلام بگستراند؟
امام (ع) بعد از اقامهي نماز، روي به اصحاب خويش كرد و فرمود: «ان الله تعالي اذن في قتلكم و قتلي في هذا اليوم فعليكم بالصبر و القتال ... ـ امروز خداوند به قتل شما و من اذن داده است؛ پس بر شماست صبر و قتال(1)... صبر، اي بزرگزادگان، [چرا] كه مرگ نيست جز گذرگاهي كه شما را از سختي و شدت و رنج، به بهشتهاي وسيع و نعمتهاي دائم ميرساند. كيست كه نخواهد از زنداني تنگ به كاخي بزرگ منتقل شود؟ و اگرچه مرگ بر دشمنان شما آنگونه است كه كسي از كاخي وسيع به زنداني تنگ انتقال يابد. پدرم از رسولالله مرا حديث گفته است كه: ... الدنيا سجن المؤمن و جن الكافر ـ دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است، و مرگ پلي است كه آنان را به بهشتشان ميرساند و اينان را به جهنمشان.»(2)
صبحگاه، چون شب بهتمامي برچيده شد و انبوه لشكريان عمر سعد كه نظم گرفته بودند تا به سراپردهي آلالله حمله برند ظاهر شد، امام دست به آسمان برداشت و گفت: «الهي، تويي كه در دلتنگيها تنها به تو روي ميآورم و تويي كه در شدايد تنها به تو اميد ميبندم و تويي كه در آنچه بر من نازل ميشود، پشتوانه و سلاح من بودهاي. چه بسيار روي نمود همومي كه قلب در آن به ضعف ميگرايد و حيله بريده ميشود و دوست كناره ميگيرد و دشمن زبان به شماتت ميگشايد، و من با اشتياقي كه مرا از غير تو باز ميداشت، كار را به تو واگذار كردم و شكوِه پيش تو آوردم و تو آن غصهها را زدودي و گره از كار فروبستهي من گشودي و مرا كفايت كردي. پس تويي وليّ همهي نعمتها و منتهاي همهي رغبتها.»(3)
سخنان امام و يارانش، پيش از آغاز جنگ، نسيمي بهاري است كه بر ديار مردگان ميوزد، شايد در آن ميان هنوز هم باشند خفتگان نيمهجاني كه به خواب زمستاني فرو رفتهاند: «اي مردم! گفتار مرا بشنويد و شتاب نكنيد تا شما را موعظه كنم، كه اين حق شما بر عهدهي من است، و تا آنكه عذر خويش را بيان كنم. پس اگر دربارهي من جانب انصاف گرفتيد كه سعادتمند شدهايد و اگرنه، رأي خود و شركاي خويش را بر هم نهيد و آنگاه كه ديگر نشاني از ترديد در خود نيافتيد، بيدرنگ به من بپردازيد و كار را يكسره كنيد (4) و بدانيد كه ولي من خدايي است كه قرآن را نازل كرده و صالحين را در كنف ولايت خويش ميگيرد.(5)»
و چون سخن امام به اينجا رسيد، صداي اهل حرم كه گوش سپرده بودند، به شيون بلند شد....
«اي زنان و دختران بنيهاشم، آرام باشيد كه گريهي بسياري در پيش خواهيد داشت، تا آنجا كه چشمههاي اشك بخشكد و جز خون در حدقهي چشم، نگردد.»(6)
«اي بندگان خدا، تقوا پيشه كنيد و از دنيا بر حذر باشيد كه اگر دنيا به كسي وفا كند و يا كسي در آن باقي بماند، انبيا براي بقا سزاوارترند ـ شايستهتر براي رضايت و راضيتر به قضا. اما هرگز! كه خداوند دنيا را براي فنا آفريده است؛ تازههايش به كهنگي ميگرايد و نعمتهايش به زوال، و شاديهايش به تيرگي؛ منزلگاهي است پر فراز و نشيب و خانهاي است ناپايدار... و چون اينچنين است، زادراه سفر برگيريد و بهترين زادراه تقواست: و اتقوا الله لعلكم تفلحون.(7)»(8)
«اي مردم، آفريدگار تعالي دنيا را آفريد تا خانهي فنا و زوال باشد و دم به دم بر اهلش ديگرگون شود. اينچنين، مغرور و فريفته است آن كه بدان غره شود و شقي است آن كه مفتون آن گردد. زنهار! نفريبد شما را، كه ميبُرد رشتهي اميد آن را كه به او تكيه كرده است و دست طمعِ آن را كه در او طمع ورزيده. و اكنون شما بر كاري گرد آمدهايد كه خشم خدا را بر شما برانگيخته و چهرهي كرمش را از شما بازگردانده و شما را سزاوار انتقامش ساخته است. چه خوب ربي است آفريدگار ما و چه بد بندگاني هستيد شما كه اقرار به طاعت كردهايد و ايمان به رسالت محمد آوردهايد، اما اينك همان شما، به سوي اهل بيت و عترت او خزيدهايد تا آنان را به قتل برسانيد. اين شيطان است كه بر شما سيطره يافته است و ذكر خداوند عظيم را از خاطرتان برده. پس ننگ بر شما و بر آنچه اراده كردهايد! انا لله و انا اليه راجعون، هؤلاء قوم كفروا بعد ايمانهم فبعدا للقوم الظالمين.»(9)
«اي مردم، نخست مرا بشناسيد كه كيستم، آنگاه به خود آييد و خويشتن را ملامت كنيد، و بينديشيد كه آيا بر شما رواست قتل من و هتك حرمت من؟ آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم؟ آيا من فرزند وصي و پسر عم او نيستم كه پيش از همه به خدا ايمان آورد و پيش از همه رسولش را در آنچه از جانب آفريدگار آمد تصديق كرد؟ آيا حمزهي سيدالشهدا عموي پدر من نيست؟ آيا جعفر طيار عم من نيست؟ آيا اين گفتهي رسول خدا دربارهي من و برادرم به شما نرسيده است كه اين دو، سرور جوانان بهشتياند؟ اگر هست، بدانيد من در آنچه ميگويم بر حقم و به خدا سوگند دروغ نگفتهام از آن روز كه دانستهام خشم خداوند اهل دروغ را ميگيرد و آنان را به تازيانهي همان دروغ ميزند. و اگر مرا تكذيب ميكنيد، هستند هنوز كساني كه ميتوانند شما را از آنچه گفتم خبر دهند. از جابر بن عبدالله انصاري بپرسيد، از اباسعيد الخدري، از سهل بن سعد الساعدي، از زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد تا با شما باز گويند كه اين حديث را دربارهي من و برادرم از رسول خدا (ص) شنيدهاند. آنگاه، در اين گفته حاجزي است كه شما را از قتل من باز ميدارد.»
شمر بن ذيالجوشن كه امير لشكر چپ بود، فرياد زد: «خداوند را با شك پرستيده است آن كه بداند تو چه ميگويي!»
حبيب بن مظاهر پاسخ گفت: «تو خداوند را بر هفتاد جانب شك و شبهه پرستيدهاي و من گواهم كه تو در آنچه گفتي صادقي و هيچ از سخنان او در نمييابي، چرا كه خداوند بر قلب تو مُهر زده است.»
امام حسين (ع) ادامه داد: «و اگر در آن گفته ترديد داريد، آيا در اينكه من فرزند رسولالله هستم نيز شكي هست؟ كه به خدا در فاصلهي ميان مشرق و مغرب عالم، جز من، نه در ميان شما و نه در ميان غير شما كسي نيست كه فرزند دختر پيامبر باشد. واي بر شما! آيا مرا به طلب قتلي كه از شما كردهام گرفتهايد؟ و يا به تلافي مالي كه از شما هدر دادهام؟ و يا به قصاص جراحتي كه بر شما وارد كردهام؟ كدام يك؟»
امام لحظهاي سكوت كرد و آنگاه ادامه داد: «اي شبث بن ربعي، اي حجار بن ابجر، اي قيس بن اشعث، اي يزيد بن حارث! آيا اين شما نبوديد كه براي من نوشتيد بيا كه هنگام درو رسيده است، ميوهها سرخ شده است و باغها سبز و كِيلها لبريز و تو بر لشكرياني وارد خواهي شد كه براي تو تجهيز شدهاند؟»
آنها پاسخي نداشتند جز آنكه به دروغ انكار كنند. و قيس بن اشعث براي آنكه رسوايي خويش را در برابر عمر سعد بپوشاند فرياد كرد: «چرا به حكم پسر عمت يزيد گردن نمينهي، كه از آنان به تو جز آنچه دلخواه توست نخواهد رسيد...»
و امام او را پاسخ گفت: «تو برادر همان كسي هستي كه مسلم را به دارالامارهي عبيدالله بن زياد كشاند. آيا از بنيهاشم، خون مسلم بن عقيل تو را بس نيست كه بيشتر از آن ميخواهي؟ لا والله، من نه آنم كه دست ذلت در دست بيعت آنان بگذارد و نه آن كه چون بردگان از مصاف آنان بگريزد.»(10)
لا والله! و اين «لا والله» منشور آزادگي حزبالله است. آنگاه امام همان مباركهاي را تلاوت فرمود كه موسي در برابر فرعونيان: و اني عذت بربي و ربكم ان ترجمون؛(11) عذت بربي و ربكم من كل متكبر لا يؤمن بيومالحِساب(12)....
راوي:
اكنون امام در برابر تاريخ ايستاده است و به صفوف لشكريان دشمن كه همچون سيل مواج شب تا افق گسترده است، مينگرد. به عمر سعد در حلقهي صناديد كوفه چه بايد گفت؟ وا اسفا كه كلام را از حقيقت جز نصيبي اندك نيست، و از آن بدتر، سيمرغ بلندپروازِ دل را بگو كه اسير اين قفس تنگ و بالهاي شكسته است.
چه روزگار شگفتي! مردي با بار عظيم مظهريت حق، اما... با چهرهاي انساني چون چهرهي ديگران و جثهاي كه از ديگران بزرگتر نيست.
عجبا، اين يوسف زمانه چه زيباست! اما اين زيبايي را چه سود، آنگاه كه جهلا او را آيينهي خويش ميبينند و در او نيز آنگونه نظر ميكنند كه در خويش... وا اسفا! يعني هيچ راهي وجود ندارد كه آنان حقيقت وجود او را دريابند؟
شمسي است كه غروب خويش را در اين سيل مواج شب مينگرد و انتظار ميكشد تا در شفق خون خويش غروب كند. اما كدام غروب، وقتي كه نور جهان هر چه هست از مصباح وجود او منشأ ميگيرد؟
عجبا! مردي كه قلب خلقت است بر سيارهاي كه قلب آسمان است ايستاده و همهي عالم تكوين را با جذبهي عشق خويش به سوي كمال ميكشاند... اما با چهرهاي چون چهرهي ديگران و جثهاي كه بزرگتر نيست.
عجبا! ظاهر، گواه صادقِ باطن است، اما ببين كه در ميانهي اين نسبتها چگونه حقيقت گم ميشود! و در اين گمگشتگي و حيرتزدگي نيز سري است كه اهل سر ميدانند و لاغير, عجبا! شمس را ببين كه در آيينه نظر كرده است و اين آيينه است كه اناالشمس ميكند, واي بر شما اي شوربختان! اين حسين است، اين خامس آل كساست، آن كسا كه كساي عصمت و رحمت است، آن كسا كه كساي مظهريت حق است و ببين آنجا كه جبرائيل را بار نميدهند كجاست! و تو اي خاكستر گمشده در باد هلاكت! تو خود را با او برابر نهادهاي؟ اين حسين است، سرّ مستودع فاطمه! همان كه خونش خون خداست و اگر بريزد، همهي عالم تكوين به انتقام بر خواهد خاست. اين حسين است، همان كه خورشيد خلافت انسان از افق خون او طالع خواهد شد.
اي شوربختان! نيك بنگريد كه چه ميكنيد و در برابر كه ايستادهايد! مگذاريد كه خون خدا با دستان اختيار شما بريزد! فريب مكر ليل و نهار را مخوريد! اين حسين است، غايت آفرينش كون و مكان، اگرچه چهرهاي دارد چون چهرهي شما و جثهاي دارد كه از شما بزرگتر نيست. فريب چشمان ظاهربين را مخوريد و طلعت شمس را در عمق آسمان چشمانش بنگريد و كرامت خدا را در روحش بيابيد.
اين حسين است... عمامهي رسولالله را بر سر دارد و زرهاش را بر تن، ردايش را بر دوش و شمشيرش را به دست و هنوز نيم قرني بيش از رحلت رسول خدا نگذشته است.
آنگاه امام خواست تا بار ديگر با آنان سخن بگويد. رحمت او، رحمت ربالعالمين است و پناه بر خدا از انديشهاي كه دربارهي حسين جز اين بينديشد!... اما آنان هلهله كردند و اجازهي سخن به او ندادند.
راوي:
دنيا صراط آخرت است و در آن، هر كسي با رشتهي حب به امام خويش بسته است. يكي چون شمر بن ذيالجوشن، كه امام كفر است، پيش ميافتد و آنان را به دنبال خويش ميكشاند؛ نه با رشتهي جبر، كه از سر اختيار. چه سري است در آنكه آراي اهل كفر متشتت است، اما ملت واحدي دارند؟ آنها را يكايك هرگز اين جرأت نيست، اما چون با هم شوند و جسور تهيمغزي چون شمر نيز مياندار شود، بيا و ببين كه چه ميكنند! شرك همواره با تفرقه ملازم است، اما جلوههاي فريب دنيا، آنان را چون لاشخورهايي كه بر يك جنازه اجتماع كنند، بر جيفههاي بيمقدار شهوت و غضب گرد ميآورد. اما بندگان شهوت اگر هم به امارت رسند، خود كمتر اميري ميكنند تا اطرافيان. ضعف نفس و جهالت، بندگان شهوت را نيز به استخدام ارباب غضب ميكشاند.
امام فرياد كرد: «واي بر شما! چه بر شما رفته است كه سكوت نميكنيد تا سخنم را بشنويد، حال آنكه من شما را به سبيل الرشاد ميخوانم و آن كه مرا اطاعت كند از هدايتيافتگان است و آن كه عصيان ورزد، از هلاكشدگان. و اينك همهي شما بر من عصيان كردهايد و قولم را نميشنويد، چرا كه گناه، باران عطيات خدا را بر شما بريده است و شكمهاتان از حرام پُر شده و خداوند قفل بر دلهاتان زده است. واي بر شما! چرا سكوت نميكنيد؟! چرا گوش نميسپاريد؟...»(13)
سخن چون بدينجا رسيد، آنان يكديگر را به ملامت گرفتند و گرداب سكوت يكباره همهي صداها را در خود بلعيد. جماعتي مانند آنان همچون گوسفندهايي ابله چشم به يكديگر دارند و طعمههاي گرگ فتنه غالباً همينانند.
برقي از غضب خدا چون صاعقه فرود آمد و زمين را لرزاند و باران سرازير شد... اما باران را در خارستان كويري دلهاي مرده چه سود؟ امام به خشم آمده است و سخنانش صاعقهاي است كه زمين را به تازيانهي آتش گرفته است. چه سرهايي كه به زير افتاده است و چه دلهايي كه از خوف ميلرزد! اما آنان كورموشهايي هستند كه از خوف رعد به اعماق تاريك سوراخهايشان پناه ميآورند و ميگريزند. خشم امام، خشم خداست، اما اين نه آن خشمي است كه بلا را نازل كند، خشمي است كه پدران مهربان با فرزندان گستاخ خويش دارند آنگاه كه از همهي لطايف الحيل مأيوس شدهاند.
امام هنوز پرهيز دارد از آنكه شمشير را در ميان نهد. جنگ هنگامي درگير ميشود كه تمييز حق از باطل بهتمامي انجام شده باشد. هنوز حر و سعد و ابوالحتوف در ميان اين جماعتند. شايد تازيانهي صاعقه صخرههاي سخت قلبهايشان را بشكافد و چشمهاي از اشك بيرون بجوشد. مگر صخرهاي هم هست كه از سينهاش راهي به آبهاي زلال زير زمين نباشد؟ مگر چشمي هم هست كه نگريد؟ مگر قلبي هم هست كه با گريه پاك نشود؟
«... سياه باد رويتان كه شماييد طاغوتهاي امت! شماييد احزابي كه چون شجرهي خبيثه ريشه در خاك ندارند؛ شماييد آنان كه حبلالمتين قرآن را رها كردهاند و اكنون ديگر ريسماني نمييابند كه آنان را از چاه گمراهي بيرون كشد؛ شماييد اخلاط سينهي شيطان كه بيماريهاي سياه را در زمين پراكنده ميداريد؛ شماييد مجمع گناهان و تحريفكنندگان قرآن؛ شماييد آنان كه شعلهي نوربخش سنتها را خاموش ميخواهند؛ شماييد قاتلين فرزندان انبيا و هالكين عترت اوصيا؛ شماييد آنان كه زنازادگان را به نسب ميرسانند و مؤمنين را آزار ميكنند؛ شماييد فرياد ائمهي مستهزئين، آنان كه قرآن را تكه تكه كردهاند و از آيات، بعضي را پذيرفتهاند و بعضي را رها كردهاند... شماييد كه معتمد ابن حرب و شيعيانش هستيد و لكن ما را تنها رها ميكنيد، كه والله، خذل و بيوفايي در ميان شما خويي است پسنديده كه عروقتان بر آن استواري يافته، ساقهها و شاخههاي شجرهي وجودتان آن را به ارث برده، دلهاتان با آن رشد كرده و سينههاتان از آن مستور است. شما به شجرهي خبيثهاي ميمانيد كه ميوهاش گلوگير باغبان، اما در كام غاصبش شيرين باشد... هان! لعنت خدا بر پيمانشكناني كه سوگند پيمان خويش را بعد از توكيد ميشكنند، حال آنكه شما خدا را بر كار خود كفيل گرفته بوديد. و شما، والله، همان پيمانشكناني هستيد كه در قرآن مذكور افتاده است. بدانيد كه ابن زياد، آن زنازادهاي كه پدرش نيز زنازاده است، مرا به اين دوراهي كشيده كه يا شمشير و يا ذلت. و هيهات منا الذلة؛ دور است از ما ذلت كه خدا و رسولش و مؤمنين و نيز دامنهاي پاك و طاهر مادران، دماغهاي غيرتمند و نفوس پدران، ابا دارند از آنكه ما طاعت لئيمان را بر قتلگاه بزرگواران ترجيح دهيم. اكنون زنهار كه من از عهدهي همهي آنچه در مقام عذر و انذار بر گرده داشتم بر آمدهام و اكنون، هرچند با قلت ياران و خذلان ياوران، براي جنگ آمادهام.»
آنگاه امام دستهاي بلند خويش را بر آسمان برافراشت و گفت: «خدايا، قطرات باران را بر آنان حبس كن و آنان را همانند قوم يوسف به قحطسالهايي همآنچنان گرفتار كن و بر سرشان آن غلام ثقفي را مسلط كن كه از كاسههاي تلخ ذلت سيرابشان كند و در ميان آنان كسي را باقي نگذارد جز آنكه در برابر قتلي به قتل رساند و يا در برابر ضربتي، ضربتي زند و اينچنين، انتقام من و دوستانم و اهل بيت و شيعيانم را از اينان باز ستاند، كه ما را تكذيب كردند و وا گذاشتند. و تويي آفريدگار ما كه بر تو توكل ميكنيم و صيرورت ما به جانب توست.»(14)
راوي:
بحر مسجور غضب خداوند منتقم در التهاب اشتعال است و هنوز خون سيدالشهدا (ع) بر قتلگاه جاري نشده، بالهاي سياه نفرين، همانند سايهاي ضخيم، آسمان مدينه و مكه و كوفه و شام را از نگاه كرم و رحمت خدا پوشاندهاند. آه! اين خداست كه چهرهي صبر از امت محمد(ص) پوشانده و باطن غضب خويش را آشكار ميكند. آه از آن هنگام كه عالم خلقت يكسره بر انتقام خون بهناحقريختهي حسين قيام كند، كه او وارث خلافت انسان كامل است و انسان كامل، دايرهدار طواف تسبيحي عالم وجود. آه از آن هنگام كه عالم خلقت يكسره بر انتقام خون بهناحقريختهي حسين قيام كند!
... گاه هست كه اين درد، آنهمه گلوگير ميشود كه دل به آرزويي محال ميگرايد كه: اي كاش حق بيحجاب جلوه ميكرد تا اين فرومايگان در مييافتند كه شب سياه غفلتشان تا كجا گسترده است و چه جهنمي در قلبشان ميجوشد و ميخروشد و چه گرداب موحشي آنان را به ورطههاي عدمي هلاكت ميكشاند؛ اما عقل نهيب ميزند كه اي آرزومند، دل به محال مسپار! حق بيحجاب در جلوه است، تو چرا اينگونه سخن ميگويي؟ حجاب تويي و منم... وگرنه، سبحانالله! حق در عرصهي كبريايي خويش از اين گمانها مبراست. تو نيز رب اَرني(15) بگو، آنچنان كه موسي گفت، تا باب لن تراني(16) بر تو نيز گشوده شود و ببيني كه عالم سراپا حجاب است، اگرچه جمال حق از اين حجب مبراست. باب لن تراني، دروازهي عالم صعق است. موسي شو تا لن تراني بشنوي و خر موسي صعقآ(17) در شأن تو نازل شود، اگرنه، اينجا عالم آفاق است و شمس خلقت از افق اين حجابها سر زده است.
عقل نهيب ميزند كه اي آرزومند، بيدار شو! دنيا صراط آخرت است، و اگر تو را چشم بود، ميديدي قيامتت را كه در اين عرصه بر پا شده است! اگر اينجا با حسيني، آنجا نيز با حسيني و اگر اينجا با يزيد، نيك بنگر، آنك يزيد است كه تو را به سوي جهنم امامت ميكند.
عقل نهيب ميزند كه اي آرزومند، اين آرزو كه كاش حق بيحجاب در دنيا جلوه ميكرد، يعني اي كاش دنيا خلق نميشد!
نفرين امام مستجاب شد، اما تحقق تكويني آن از آن دم كه خون او بر زمين كربلا بچكد آغاز خواهد شد؛ فرشتگان در انتظارند.
ناگهان امام فرمود: «كجاست عمر سعد؟ او را به نزد من بخوانيد.»(18)
راوي:
چه پيش آمده؟ مگر امام هنوز از اين شوربخت اميد نبريده است؟ امام در مرداب وجود عمر سعد در جستوجوي كدام نشانه از درياست؟
عمر سعد فرزند سعد ابيوقاص فاتح قادسيه است و در مكتب آنچنان پدري، بيش از آن آموخته است كه امام را و منزلت آسماني او را نشناسد. اما از اين سوي... اين جذبهي شيطاني آميخته با خوف! نخست عمر بن سعد دل به محال سپرده است كه شايد بتواند دنيا و آخرت را با هم جمع كند و اين توهم شيطاني همهي آن كساني است كه دين را ميخواهند اما نه به آن بها كه دل از دنيا ببرند. آنان با خدا مكر ميورزند و مكر شب و روز نيز با آنان همراه ميشود... اما مگر ميتوان با خود مكر كرد؟ پس بايد زبان صدق آن مذكر دروني را هم بريد تا در اين عشرتكدهي غفلت گستاخي نكند. و مگر آن مذكر دروني كيست؟ آيا او را نميتوان فريفت؟ عقل تا آنجا عقل است كه آن پيوند ازلي را نبريده باشد، اما اين فانوس را كه نميتوان در طوفان خشم و جاهطلبي آويخت. آينهي زنگارگرفته كه ديگر آينه نيست. عقل محجوب در حجاب ظلمت گناهان كه ديگر عقل نيست، وهم است. از تو كبكي ميسازد ابله كه چون سر در برفهاي غفلت خويش فرو بردي، بينگاري كه كسي نيز تو را نميبيند: ... نسوا ا فانساهم انفسهم.
«ولايت بلاد گرگان و ري»! شيطان جاذبههاي دنيايي را زينت ميدهد تا آدميزاده را بفريبد... اما اين فريب در نفس توست. شيطان تنها آنچه را كه در نفس توست زينت ميبخشد. سلطنت او تنها بر اغواشدگان خويش است و اغواشدگان شيطان، فراموشيان ديار وهمند كه اعمالشان با صورتهايي خيالي بر آنان جلوه ميكند؛ سرابي با كاخهاي خضرا، دژهايي هوشربا، جناتي معلق بر آبگينهها و پرياني غماز... خوابي كه جز با دميدن در ناقور مرگ شكسته نميشود.
فرياد انذار امام در همهي عرصات تاريخ ميپيچد و همهي اهل صدق را گرد ميآورد، اما عمر سعد ديگر خود را رها كرده است.
عمر سعد سر در گريبان غفلت فرو برده بود و از هشياران نيز ميگريخت، مبادا كه او را به خود بياورند. لاجرم امام از دور او را مخاطب گرفت و فرياد زد: «يا عمر، آيا كمر به قتل من بستهاي به زعم آنكه ابن زياد ولايت ري و گرگان را به تو بسپارد؟ والله كه گواراي تو نخواهد شد؛ هرگز! اين عهدي است معهود در كتاب قضاي الهي كه با تو باز ميگويم. هر چه ميخواهي بكن كه بعد از من نه به دنيا و نه به آخرت رنگ خرسندي نخواهي ديد. گويا ميبينم سر تو را كه چگونه بر نيزه رفته است و بچهها آن را در ميان خويش هدف گرفتهاند و بدان سنگ ميپرانند.»
اما عمر سعد مردهاي است كه با دم مسيحا نيز زنده نميشود. غضبناك، روي از امام باز گرداند و به يارانش ندا در داد كه: «پس معطل چه هستيد؟ همه با هم به او حمله بريد كه يك لقمه بيش نيست.»
راوي:
اي واي از لقمههاي گلوگير دهر! دهر هرگز بر مراد سفلگان نميچرخد. اين مكر ليل و نهار است كه ما را ميفريبد تا در دهر طمع بنديم... امر در دست آن جليل است كه جز مشيت مطلقهي او، ارادهاي در جهان نيست.
پنج سال بعد، مرگ، خواب سنگين عمر سعد را شكست آنگاه كه در بستر چشم باز كرد و «كيسان تمار» (رئيس شرطههاي مختار ثقفي) را بالاي سر خويش ديد، با خنجري آخته... هذا رأس قاتل الحسين ـ اين سر بريدهي قاتل حسين بن علي است كه بر فراز نيزه افراشتهاند تا طفلان كوفي آن را با سنگ نشانه بگيرند... و بعد از اين، آيا هنوز هم كسي در اين انگار مانده است كه با خدا مكر ورزد و دنيا و آخرت را با هم گرد آورد؟
راوي:
آري، اين انگارهاي است كه شيطان دينداران را به آن ميفريبد. روزها و شبها ميگذرند و او ميپندارد كه فراموشش كردهاند... اما در زير آسمان مگر جايي هم هست كه از چشم مرگ پنهان باشد؟ هذا رأس قاتل الحسينِ؛ هذا رأس قاتل الحسين (ع).
آنگاه حسين بن علي (ع) فرمود: «قوموا يا ايها الكرام... ـ برخيزيد اي كرامتمندان به سوي مرگي كه از آن گريزي نيست. و اين تيرها پيكهاي مرگ است كه از جانب اين قوم ميآيند. اما والله، بين شما و بهشت رضوان و جهنم فاصلهاي نيست مگر همين مرگ، كه شما را به بهشتتان ميرساند و اينان را به دوزخشان... رسولالله مرا فرموده است: پسرم، روزي بر تو خواهد رسيد كه لاجرم به سوي عراق كشيده خواهي شد، به سرزميني كه بسياري از پيامبران و اوصياي آنها را به خود ديده است، به سرزميني كه آن را «عمورا» ميخوانند و در آنجا به شهادت خواهي رسيد، با همراهي جمعي از اصحابت كه در خود از سوزش مس آهن نشاني نمييابند... و اين مباركه را تلاوت فرمود كه: قلنا يا نار كوني برداً و سلاماً علي ابراهيم ـ گفتيم اي آتش، بر ابراهيم سرد و سلامت باش.(19) بشارت باد شما را جنگي كه سرد و سلامت خواهد شد بر شما، آنچنان كه آتش بر ابراهيم. والله كه چون ما را بكشند بر پيامبرمان وارد خواهيم شد.»(20)
راوي:
... و از آن روز، ديگر آتش بر ياران حسين سرد و سلامت است و تيرها پيكهاي بشارتي هستند به بهشت. تيرها ميبارند... تا بين ما و حيات دنيا را، هرچه هست، ببرند و رشتهي توكل ما را محكم كنند و ما را به يقين برسانند و سر آنكه آتش بر ابراهيم گلستان ميشود نيز يقين است. اگر تو نيز يقين كني كه آتش بياذن خالق آتش نميسوزاند، بر تو نيز سرد و سلامت خواهد شد.
پی نوشتها:
1. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٤١٤.
2. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٤٩٧.
3. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٤١٤.
4. فاجمعوا امركم و شركأكم ثم لا يكن امركم عليكم غم ثم اقضوا الي و لا تنظرون. يونس/ ٧١.
5. ان وليي الله الذي نزل الكتاب و هو يتولي الصالحين. اعراف/ ١٩٦.
6. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، صص ٤١٩ _ ٤١٨.
7. بقره/ ١٨٩ و آل عمران/ ١٣٠ و ٢٠٠.
8. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٤١٨.
9. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، صص ٤١٧ _ ٤١٦.
10. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، صص ٤٢١ _ ٤١٩.
11. دخان/ ٢٠.
12. غافر/ ٢٧.
13. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٤٢٢.
14. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٤٢٣.
15. قسمتي از آيهي ١٤٣ از سورهي اعراف.
16. قسمتي از آيهي ١٤٣ از سورهي اعراف.
17. قسمتي از آيهي ١٤٣ از سورهي اعراف.
18. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص ٤٢٤.
19. حشر/ ١٩.
20. موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، صص ٤٢٥ _ ٤٢٤.
منبع : رجانيوز
© کپی رایت توسط : پايگاه فرهنگي نداي آشنا (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .